پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد: نيكي به پدر و مادر عمر را زياد- دروغ، روزي را كم- و دعا، قضا را دفع مي‌كند. پيامبر اکرم (ص) : با قرآن همنشين شويد و پيشوای خويشش کنيد که قرآن گفتار پروردگار جهانيان است . عليکم بالقرآن ، فاتخذوه اماما و قائدا فانه کلام رب العلمين . نهج الفصاحه

دزد سروش گم شده - حسین کهفی


بسمه تعالی
دزد سروش گم شده
در نوشتار قبل، فصل دوم کتاب بسط تجربه نبوی نقد شد. اینک فصل های بعدی این کتاب را به مناظره دعوت می کنیم.
مصطفی را وعده کرد الطاف حق                                    گر بمیری تو، نمیرد این سبق
من  کتاب و  معجزات را  رافعم                                     بیش و کم کن را ز قرآن مانعم
من تو را  اندر  دو  عالم   رافعم                                     طاغیان  را  از  حدیثت  دافعم
کس نتاند  بیش و کم کردن درو                                     تو به از من حافظی دیگر مجو 
 مثنوی، دفتر سوم، 1187
سخن در نوشتار قبل بر این مقوله بود که آدمیان در زندگی دنیایی خود ما بین محدوده ای از قوانین و سنت ها قرار دارند که این محدوده ها بالاجبار بروز اعمالی را در انسان ها به عهده دارند و آدمیان چه بخواهند و چه نخواهند، قسمت اعظم رفتار و اعمال زندگی دنیایی آنها از درون این قوانین و سنت ها تولید می گردد و بر این واقعیت هاست که انبیاء عظیم الشأن به رسالت برگزیده شده اند و همه ی آنها از سوی خداوند، به دایره این قوانین واقف می شدند و از لابلای آنها هدف انسانیت را فراسوی آدمیان قرار می دادند و هنر انبیاء همین بوده است.
از دیدگاه هنروران آسمانی و به تأکید رب عالمیان، زندگی انسان ها به چهار دوره تقسیم        می شود:
1- زندگی دوران ذَر؛      
2- زندگی در دنیا بصورت تاریخی؛
3- زندگی در دنیا برای هر نسل؛
4- زندگی در آخرت.

1- دوران ذَر؛ در قرآن سوره ی اعراف،آیات 172 تا 174 می فرماید:
 " و اذ اخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیتهم و اشهدهم علی انفسهم الست بربّکم قالوا بلی شهدنا ان تقولوا یوم القیمه انّا کنّا عن هذا غافلین. او تقولوا انّما اشرک آباونا من قبل و کنّا ذرّیهً من بعدهم افتهلکنا بما فعل المبطلون. و کذلک نفصّل الایات و لعلّهم یرجعون."
"چون پروردگار تو از پسران آدم از پشت هایشان نژادشان را بیاورد وآنها را بر خودشان گواه گرفت که مگر من پروردگار شما نیستم، گفتند بلی گواهی می دهیم تا روز رستاخیز نگویید که از این نکته غافل بوده ایم. یا نگویید که فقط پدران ما از پیش شرک آوردند و ما فرزندانی از پی آنها بوده ایم آیا ما را به سزای اعمالی که بیهوده کاران کرده اند هلاک می کنی؟ بدینسان این آیه ها را شرح می دهیم، شاید به خدا باز گردند."
عارف فرزانه، حضرت علامه طباطبایی در ذیل تفسیر این آیات، عالم ذر را عالمی از نشأت انسانی که سابق بر نشأت دنیای او است می دانند و می فرمایند: « در این نشأت است که خداوند در آن بین افراد نوع انسان تفرقه و تمایز قرار داده و هر یک از ایشان را بر نفس خود شاهد گرفته است.» و در ادامه می فرمایند« که ما از آیه شریفه و از سایر آیات فهمیدیم که این نشأت هیچ انفکاک و جدایی از نشأت دنیوی ندارد بلکه باآن و محیط به آن است و فقط تقدمی نشأتی دارد.» (تفسیر المیزان- جلد 8).
با توجه به سخنان ایشان و سایر مفسرین، عالم ذر عالمی است که قبل از خلقت انسان در همین دنیا وجود دارد. از کیفیت و ماهیت این عالم چندان اطلاعی نداریم اما چند نکته مهم پیرامون اثرات این عالم بر عالم دنیای مادی انسان از این آیات و تفسیر استاد طباطبایی حاصل می گردد.
الف: در این عالم تمایز بین انسان ها مشخص می شود.
ب: آدمیان در این عالم بر وجود خود و خلق خود آگاهی یافته و بدان واقف می شوند.
ج: آدمیان در می یابند که به ربانیت خداوند در وجود خود محتاج و نیازمند هستند.
د: بر این ربانیت و قبول تربیت شدن به دست خداوند صحه گذاشته و اعتراف می کنند، بنابراین عالم ذر دایره ای از آگاهی ها و محدوده ای از میدان زندگی  دنیایی انسان را معین می کند.
2- دوران زندگی در دنیا ( زندگی تاریخی )؛ آنچه که همه ی آدم ها بطور آگاهانه با آن درگیر خواهند شد زندگی در دنیا و آخرت است. طبق تأکید گفتار آسمانی همه ی انبیاء و قرآن هدف اصلی زندگی، زندگی در آخرتِ این جهان است که دنیایی باقی و پایدار است و زندگی دنیایی به هیچ وجه قابل اندازه گیری و مقایسه با زندگی در آخرت نیست اما هر چه هست زندگی در آخرت وابسته به زندگی دنیایی و برآمده از زندگی مادی هر انسان می باشد و به دلیل این وابستگی، زندگی در دنیا اهمیت پیدا می کند. بنابراین کمیت زندگی دنیایی چندان مهم نیست بلکه کیفیت آن است که اهمیت فراوان دارد، چرا که تولید کننده شیوه و دایره و محدوده زندگی آخرت است.
و لذا برای دست یافتن به این مهم، بصورت مطلوب، همه ی انسان ها با دوپینگ عالم ذر به دنیا وارد می شوند.
« قل هو الذی ذراکم فی الارض و الیه تحشرون» سوره ملک،آیه 24
استاد طباطبایی ذیل تفسیر این آیه می فرماید: « منظور از خلق کردن انسان، در زمین این است که خلقشان وابسته به زمین است و کمال آنان جز به اعمالی وابسته به ماده زمینی تمام نمی شود.»
امام حسین (ع) در دعای زیبا و بی نظیر عرفه بدنیا آمدن خود را در آن مقطع صدر اسلام، لطف خداوند می داند چرا که او را در پشت پدرانش محفوظ داشته و از به دنیا آوردنش در دوران شرک و جاهلیت قبل، دورش داشته و او را در دوران شکوفایی دین اسلام به دنیا آورده تا کشف حقیقت برایش سخت نباشد. حسین بن علی (ع) از این زمانِ تولد، شکرها و سپاس ها و تهلیل ها به درگاه خداوند می نماید. نتیجه آن که هر انسانی در بدو تولد خود وابسته به چگونه زندگی کردن اجداد خود است و نحوه زندگی آنها در زندگی فرد نقش اساسی دارد. بعضی از اثرات زندگی گذشتگان بر زندگی انسان می تواند موارد ذیل باشد:
الف: کافر یا مؤمن زندگی کردن آباء و اجداد، اثر مستقیم بر زندگی بازماندگان آنها دارد.
ب: کسب درآمد حلال یا حرام، اثر مستقیم بر زندگی بازماندگان آنها دارد.
ج: ظالم یا مظلوم بودن، اثر مستقیم بر زندگی بازماندگان آنها دارد.
د: دعاگو بودن، ذاکر بودن، صادق بودن، مخلص بودن و ... بطور کلی همه ویژگی های اخلاقی تکامل بخش اجداد، بر زندگی بازماندگان آنها اثر دارد.
ه‍‍: بر عکس موارد بند د ، اخلاق رذیله و ضد تکاملی آباء و اجداد، بر روی نسل های بعد آنها اثر دارد و ...
خود بگیر این معجزه چون آفتاب                         صد  زبان  بین  نام  او  ام الکتاب
زهره نی کس را یکی حرفی ازآن                         یا    بدزدد    یا   فزاید   در   بیان
یار غالب  شو  که  تا  غالب شوی                         یار  مغلوبان  مشو  هین  ای غوی
حجت  منکر  همین  آمد  که  من                         غیر  این   ظاهر  نمی بینم   وطن
هیچ نیندیشد که هر جا ظاهریست                        آن ز حکمت های پنهان مخبریست
دفتر چهارم، 2875
بنابراین هیچ کس در دنیا در نقطه ی صفر به دنیا نمی آید. هر کس بر مرکبی از زندگی سوار   می شود که این مرکب ریشه در گذشته ی او دارد. فرزند یک ظالم که در گذشته اموال مردم را چپاول کرده است یا یک فاسق یا رباخوار و ... ، یقیناً با زندگی فرزند یک عابد یا ذاکر یا عدالت جو و... ، تفاوت چشمگیری دارد. یعنی نحوه ی زندگی فرزندی که هیچ دِینی نسبت به عملکرد گذشتگان خود ندارد با فرزند کسی که صدها دین نسبت به حق مردم بر عهده ی گذشتگان اوست، بايد بسیار متفاوت باشد. آن که وابسته به گذشته ی بدِ اجداد خویش است، بعد از بلوغ در همه ی زمینه ها بايد یکی از رشته اعمالش، پاکسازی آثار گذشتگان خود باشد که برای فرزندی که اجدادش چنین نبوده اند کار بسیار متغیر و متفاوت خواهد بود. این وابستگی حتی به اقوام گذشتگان نیز تسرّی دارد.
با این باور، هر انسانی در هر نسل و عصری، از اقوام و آباء و اجداد گذشته ی خود تأثیر        می پذیرد و این تأثیرپذیری برای هر کس یک نسبتی را به همراه دارد، لذا چه مؤمن و چه غیرمؤمن، باید نسبت به پاکسازی آثار سوء گذشتگان خود اقدام نمایند. چه از این سوء رفتار آگاهی داشته باشند، چه نداشته باشند، فرقی نمی کند. لذا در قرآن واژه استغفار در کنار کلمه ی ذنب همیشه و همه جا همراه است. استغفار از غفران می آید، یعنی پر کردن شکاف و فاصله و ذنب، به گناهان دنباله دار و طولانی اطلاق می شود. لذا خداوند امر می کند که: « فاستغفر لذنوبهم و من یغفر الذنوب الا ا... پس از گناهان استغفار کن و کسی جز خداوند ذنب را غفران نخواهد کرد.» - آل عمران، 113
در بیش از 108 آیه از قرآن استغفار و ذنب، به شکل های متفاوت در پی یکدیگر ذکر شده اند.
موضوع دیگر این که هر فرد یا انسانی در هر مقطع از تاریخ که به دنیا بیاید می تواند در بازسازی و بازپروری زندگی گذشتگان و اجداد و اقوام پیش از خود نقش مهمی را بازی نماید؛ بدین مفهوم که می توان انحرافات، اشتباهات، ظلم ها و بطور کلی بدی های گذشتگان خود را با اعمال صالح و اصلاح گرایانه پاک کرده و بخش عظیمی از آفات باقی مانده از اجداد را دفع نمود. به عنوان مثال اگر گذشتگان فردي مال کسی را خورده اند، مي توان با برگرداندن آن مال به صاحبش ( در صورت وجود چنین امکاني ) و یا برپایی امور عام المنفعه، مانند بیمارستان، مدرسه، دانشگاه و... باقیات صالحات برای آنها ایجاد نمود و اگر قادر به هیچ کدام نبود با دعا کردن در حق آنها و انجام اعمال خیر در حد توان خود و نذر آن اعمال برای آباء و اجداد به آنها کمک نمايد.
این اعمال زندگی آخرتی اجداد را بهبود می بخشد و آنها را از عذاب احتمالی که در آن قرار دارند، بصورت قابل توجه ای دور می کند و همین امر باعث می شود که آنها نیز از همان دنیای آخرت، در حق شخصی که این اعمال را در دنیا برای آنها انجام داده است دعا کنند و این دعای آنها به بهبود امور و اعمال بهتر آن شخص در دنیا کمک فراوان می نماید.
ما در این زمینه صدها روایت در شیعه و سنی داریم و آیات زیادی نیز در قرآن بر آن صادق هستند، منجمله آیات 7 و 8 سوره مؤمن که بعداً به آنها خواهیم پرداخت. تا به اینجا فعل و انفعالات ذیل صورت می پذیرد:
اولاً: هر فرد تابع و برایندی از اعمال گذشتگان خود است.
ثانیاً: هر فرد می تواند با ایجاد سیستم استغفار، ذنب زندگی گذشتگان خود در آخرت را بهبود بخشد.
ثالثاً: هر فرد یا جامعه می تواند سیستم زندگی خود و جامعه ی خود را که به اعمال گذشتگان وابسته است، پاکسازی نموده و آثار سوء اعمال آنها را از زندگی فردی و جمعی خود کم نماید.
رابعاً: اموات و گذشتگان بر اثر خیر و خدمت فرزندان خود با دعاگویی به درگاه حق می توانند به جاری شدن خیر و برکت در زندگی فرزندان خود کمک نمایند.
خامساً: این موضوع برعکس نیز صورت می پذیرد، بدین معنی که فرزندی که اعمال بدی انجام می دهد، می تواند در زندگی گذشتگان خود که در حال حاضر در آخرت هستند، مؤثر واقع شود و مانع تعالی آنها در آخرت شود و بر همین اساس است که در قرآن از زبان صالحان و پیامبران دعاهای بسیاری برای به تعالی رسیدن نسل های آینده و ذریه ها صورت پذیرفته است که از آن جمله است آیات 38 آل عمران، 17 اسری، 113 صافات، 37 ابراهیم، 87 انعام، 8 فاطر و دهها آیه دیگر.
"عباد الرحمن" در قرآن دارای صفاتی هستند که در سوره فرقان از آنها نام می برد که یکی از ویژگی های آنان این است که در دعاهایشان می گویند: « ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره اعین و جعلنا للمتقین اماما. پروردگارا از همسر و فرزندان ما چشمان ما را روشن فرما و ما را پیشوای پرهیزکاران قرار بده.» فرقان، 74
سادساً: بنابر اصل فوق هر انسانی می تواند با اعمال صالح خود در دنیا و ایجاد زمینه ی تربیتی و فرهنگی مناسب، نسل های آینده ی خود را به سوی کمال و تعالی سوق دهد.
اکنون برای نتیجه گیری از این بحث، به آیات 7 و 8 سوره ی مؤمن برمی گردیم، آیات چنین  می فرمایند:
« الذین یحملون ... ؛ حاملان عرش و آنان که بر گرد آن هستند به ستایش پروردگار تسبیح می کنند و برای مؤمنان استغفار طلب می کنند و می گویند خداوندا، رحمت و علم تو بر همه چیز احاطه دارد، پس آنان که توبه کرده اند و پیرو راه تو شده اند را ببخش و بیامرز و از عذاب جهنم حفظ کن.»
و سپس در آیه ی 8 از قول آنها دعایی را طرح می کند که شامل اجداد، ازواج، ذریات و نسل های مؤمن می شود.
« ربنا و ادخلهم جنات عدن التی وعدتهم و من صلح من آبائهم و ازواجهم و ذریاتهم انک انت العزیز الحکیم.» «پروردگار آنها (مؤمنان توبه کرده) را به همراه اجداد و آباء آنها (گذشتگان) و همسرانشان (حال و آینده سازان) و ذریات (آیندگان) صالحشان, وارد بهشتی که وعده داده ای بنما.»
همان طور که مشاهده می شود گذشتگان، حال و آیندگان مؤمن مورد دعا قرار گرفته اند و برای همه ی آنها استغفار تقاضا شده است.
نتیجه این که؛ انسان در هر دورانی که به دنیا بیاید، میدان فعالیت او به اندازه ی تاریخ آباء و اجداد خود، زمان حال خود و آینده ی تاریخی خود تا روز قیامت است.
این میدان وسیع که از دید قرآن و خداوند به انسان عطاء شده است چگونه می تواند در زمان و مکان خاصی محصور شود و دیگر نیازی به اعمال گذشتگان و رفتار آنها در آینده وجود نداشته باشد و آن رفتارها را عرضی دانسته و پایان پذیر تصور کرد؟ از طرفی دیگر، استدلال قرآنی فوق را بدون استثناء، تمام علوم انسانی امروز نیز تأیید می کنند.
علوم جامعه شناسی در همه مکاتب خود، علل ساخت پدیده های اجتماعی را در تاریخ و فرهنگ گذشته و ارزش های باقی مانده از آنها می دانند. از آن جمله اند " اگوست کنت " و " هربرت اسپنسر " بنیانگذاران مکتب جامعه شناسی تکاملی که به داروینیسم اجتماعی روی آوردند. جامعه شناسان پیرو نظریه ی تضاد، اصولاً اصل تضاد را باعث شکل گیری جامعه شناخته و آن را عامل ثابت در تمام دوران های تاریخ می دانند که هیچ گاه کهنه نمی شود و از میان نمی رود. مکتب جامعه شناسی کارکردگرایی از " پارسنز " تا "دورکهیم" از آن هم جلوتر رفتند و اعلام داشتند که ریشه و زیربنای فرهنگ های ما در دوران ماقبل تمدن تاریخ شکل گرفته و تا به امروز ادامه یافته است.
آنیم، فیتیش، توتم، تابو، شالوده ی اولیه فرهنگ ها و آداب سنتی اجتماعی اند که به زعم آنها ریشه در اقوام بدوی قبل از تمدن بشری دارد. جامعه شناسان پیرو نظریه ی تقابل که " جرج زیمل" یکی از مدافعان آن است، پیدایش جوامع را از بنیاد های قوی غریزی موجود در انسان ها می دانند که برای حذف رفتارهای طرف مقابل، هر انسانی به تقابل یا نزاع برای حفظ ارزش ها ی غریزی خود روی می آورد. جامعه شناسان " مکتب فرانکفورت " نیز ضمن انتقاد از نظریات پوزیتویسمی، احساسات فطری نظیر عشق ورزیدن را عامل بقاء و پدید آمدن جوامع می دانند.  " اریک فروم " روانشناس اجتماعی این مکتب است. تقریباً همه ی مکاتب جامعه شناسی، جوامع را تابعی از گذشته ی فرهنگی و سنتی خود می شناسند و عوامل تاریخی رفتار گذشتگان را در همه ی ابعاد مورد توجه قرار می دهند.
همچنین تمام مکاتب روانشناسی از روانکاوی " فروید" گرفته تا " نئوفرویدین" هايی نظیر " آنا فروید" و " یونگ" بر این امر صحه ی دقیق و کامل گذاشته اند. دکتر یونگ از آرکیتایپ یا سنخ های کهن، سخن به میان آورده که از اجداد و فرهنگ های گذشته ی فرد به او می رسد و بیان می دارد که بسیاری از ترس ها و فوبیاهای آدمیان، ریشه ی تاریخی دارد؛ ترس از بلندی، ترس از تاریکی و ... از آن جمله اند.
مکتب های دیگر روانشناسی همچون کارکردگراها، رفتارگراها و حتی شناخت گراها نیز از وابستگی انسان به گذشته ی فردی و خانوادگی و تاریخی خود غفلت نورزیده اند. علوم تاریخی و متخصصان فلسفه ی تاریخ نیز بر این وابستگی زنجیرهای زندگی بشری به یکدیگر، تأکید جدی نموده اند، بطوری که آنهایی که بر عامل واحد در تاریخ معتقد هستند، اصولاً ریشه ی عملیات تاریخی آدمیان را از یک گوهر و انگیزه می دانند که نسل به نسل به گردش در می آید. عامل واحدهای تاریخی مانند اقتصاد، قدرت، غرایز خاص و ... .
به جرأت می توان گفت که همه ی ادیان و همه ی علوم انسانی، بدون استثناء از وابستگی آدمیان به گذشتگان و تأثیر پذیری هر نسل بر آیندگان خود، صحه گذاشته اند و این یک امر اثبات شده ی علمی و دینی است و علل این وابستگی ها و گرایش ها به گذشته، آن است که ریشه ی اعمال در بطن وجود انسان ها و جوامع در هر عصری و نسلی وجود دارد و این اعمال اعم از انگیزه ها یا کنش و واکنش ها، حول محور مشخص و قابل تبیین می چرخد که تکراری و قابل پیش بینی است و تجربه گذشتگان مورد استفاده ی آیندگان قرار خواهد گرفت و فرهنگ ها و سنت ها بر این اساس پدید می آیند و استوار می شوند.
ما    همه    اجزای   آدم    بوده ایم                   در  بهشت  آن  لحنها  بشنوده ایم
گرچه بر ما ریخت آب و گل، شکی                  یادمان    آمد   ز    آنها    چیزکی          
 دفتر چهارم، 736
3- دوران زندگی در دنیا برای هر نسل؛
برای کسانی که بخواهند در دنیا راه تعالی را بپیمایند نیز قوانین و سنت های خاصی تعیین و تبیین شده است که رعایت آنها بر مؤمن واجب می شود. موارد فوق یعنی پاکسازی آلودگی های گذشته و رعایت مقررات چگونه زیستن متعالی در دنیا، زندگی آخرت را تأسیس و بنا می کند، البته زندگی آخرت در نهایت، خوب یا بد، بنا می گردد، خوبِ آن زندگی بهشتی و بدِ آن زندگی جهنّمی است.
از طرف دیگر هر مؤمنی باید برای نسل های بعدی خود نیز اعمال مناسبی را انجام دهد تا آیندگان او نیز بر مرکبی مناسب به دنیا بیایند. با این بینش اعمال انسان پیوستگی خاصی با گذشته، حال و آینده ی خود، خانواده و جامعه اش دارد.
با توجه به تبیین فوق هر انسانی که قصد تعالی داشته باشد، باید به دو منظر توجه کند؛ منظر زندگی دنیایی که شامل گذشته، حال و آینده است و منظر زندگی آخرتی که نتیجه ی زندگی اوست. از این رو، قوانین و سنت ها و دستورات احکامی پیامبران به ویژه پیامبر اکرم، حضرت محمد(ص) در کتاب قرآن به اصلاح هر دو مورد همت می گمارند و این احکام اخلاقی، عرفانی، پرورشی و... نمی توانند فقط مخصوص زمان و دوره ی خاص ظهور پیامبر اسلام باشند که اگر این گونه باشد دیگر ما نمی توانیم پیامبر اکرم را خاتم پیامبران بنامیم و یقیناً نیازمند به پیامبران و کتب و دستورات آنها در هر دوران خواهیم بود که می بینیم چنین نیست.
این    الم   و    حم   این حروف                             چون عصای موسی آمد در وقوف
حرفها  ماند بدین حرف  از برون                             لیک  باشد  در صفات  این  زبون
این    الم    و    حم    ای    پدر                             آمدست  از  حضرت  مولی البشر
هر الف لامی  چه  می ماند بدین                            گر تو جان داری بدین چشمش مبین
گرچه ترکیبش حروفست ای همام                           می بماند   هم   به   ترکیب   عوام              
  دفتر پنجم، 1316
به عنوان مثال در قرآن، سوره مبارکه مَسد آمده است: " تبت یدا ابی لهب و تب ... "  ابو لهب، چهره ی نمادین یک انسان مشرک برای همه ی زمانهاست که یک نمونه ی مصداقی آن در زمان حضرت رسول ظاهر شده است. در هر دوره و عصری نسل ابی لهبی که فرزند دنیا دوستی است در عالم، ظاهر می شود که دو دستِ دنیا دوستِ او، راه رسولان را سد می کند و به نیروی قوت الهی قطع می شود و مال و دارایی و امکانات و ابزار تولید و ... او نمی تواند جلوی حکم خدا را بگیرد و او سازنده ی زندگی بد و جهنمی آخرت خود می گردد و آنچه که در دنیا از آن لذت می برده و حمایت می گرفته است ( مصداق آیه، زن ابو لهب است) سازنده ی آتش جهنم آخرت او می گردد.
ای پریده آن لب و حلق و دهان                          که کند تف سوی مه با آسمان
تف به رویش باز گردد بی شکی                          تف سوی گردون نیاید مسلکی
تا قیامت تف بر او  بارد  ز رب                           همچو  تبت  بر  روان  بولهب       
 دفتر ششم، 2097
همان طور که مولوی نیز تا قیامت برخورد خداوند با ابی لهب را مستمر می داند؛ این سوره مخصوص همه ی دوران و همه ی ابی لهب های تاریخ است. عرضی نیست، تکرار شونده است، آینده ساز است، آخرت ساز است، عبرت دهنده است، بيان كنندة سنت است، امید بخش است، تهدید و ترمز است، یاوری است، سروری است، عشق است و عرفان است و ... .
کدام آیه در قرآن است که فقط معنی مصداقی داشته باشد؟ چه کودکانه اندیشیدن است وقتی فکر کنیم سوره یا آیه ای فقط یک معنی می دهد و آن هم در زمان نزول خود.
کاندر آن ترکیب آمد معجزات                            که همه ترکیب ها گشتند مات
همچنان   ترکیب   حم  کتیب                            هست بس بالا و دیگرها نشیب
ز آنک زین ترکیب آید زندگی                            همچو نفخ صور در درماندگی
اژدها  گردد،  شکاف  بحر  را                             چون عصا، حم،  از  داد  خدا
ظاهرش ماند به  ظاهرها ولیک                           قرص نان از قرص مه دورست نیک
گریه ی او خنده ی او نطق او                            نیست از وی هست محض خُلق هو
چونک ظاهرها گرفتند احمقان                           و آن دقایق شد از  ایشان  بس نهان
لاجرم محجوب گشتند از غرض                         که  دقیقه  فوت  شد  در  معترض            
  دفتر پنجم، 1325
و از این دسته اند آیاتی که در مورد افک، زنان پیامبر، ارث، نفاق، بَرده، قصاص، شهادت زنان و مردان، تربیت فرزند، حقوق والدین، مسجد ضرار و ... در قرآن آمده است. هیچ کدام مقطعی نبوده و تنها یک معنی سطحی ندارند و هیچ یک عرضی نیستند.
 ممکن است که بر ما خرده بگیرند که ما نیز تعبیر می نماییم، چنین نظری دقیقاً صحیح است اما تعبیر ما بر پایه ی حقیقت و واقعیت و محوریت خود قرآن است که بیرون از ذهن فرد و نظر شخصی اوست و اينگونه تأويل نه خطا، بلكه جايز و حتي شايد واجب باشد تا حقيقت روشن شود.
حق بود  تأويل  كان گرمت  كند                      پر اميد و چست و با شرمت كند
ور كند سستت حقيقت اين بدان                      هست تبديل و نه تأويل است آن
اين   براي  گرم  كردن  آمدست                      تا  بگيرد  نا اميدان  را  دو دست
با اين مقدمه كه تكميل كننده ی نوشتار قبل بود به بحث سوم آقاي سروش يعني نظرات ايشان درباره دين اقلي و اكثري وارد مي شويم. در فصل سوم كتاب بسط تجربه نبوي، ايشان با بيان چند واقعه كه براي خود و دوستانش رخ داده است چنين بيان مي كنند:
« باور خيلي از مسلمانان و فقها بر اين است كه شارع اسلام همه ی احكام و آداب زيستن را در همان ابتداي رسالت حضرت رسول تبيين كرده است و ديگر نيازي به قانون و احكام و آداب جديد وجود ندارد» او اينگونه تفكر را دين حداكثري مي نامد و مي گويد:
« من اين بينش را كه معتقد است تمام تدبيرات و اطلاعات و قواعد لازم و كافي براي اقتصاد، حكومت، تجارت، قانون، اخلاق، خودشناسي و غيره براي هر نوع ذهن و زندگي اعم از ساده و پيچيده در شرع وارد شده است و لذا مؤمنان به هيچ منبع ديگري براي سعادت دنيا و آخرت غير از دين نياز ندارند را بينش اكثري يا انتظار اكثري مي نامم» و سپس به توضيح دين اقلي مي پردازد و مي افزايد: « در مقابل اين بينش، بينش اقلي قرار مي گيرد كه معتقد است شرع در اين موارد حداقل لازم را به ما آموخته نه بيش از آن را.»
سپس به چند مورد از احكام قرآن و باور بعضي از علما از آن احكام مانند قطع دست دزد اشاره مي كند كه آن احكام را حداكثری مي داند و نظر ايشان اين است كه اين احكام، حداقلي است و روح كلي سخن ايشان اين است كه احكام، اخلاق، قوانين و ... كه در صدر اسلام در قرآن و روايات حضرت رسول آمده است، حداقلی بوده و در دوران هاي بعد بايد به آن اضافه شود و حداكثري گردد و اين حداكثري دائماً مستمر باشد و آن احكام قرآني، ديگر قابل اجرا نبوده و بايد از دور خارج شود و نظرات جديد در همان راستا جايگزين آنها شود.
كرده اي تأويل حرف بكر را                            خويش را تأويل كن ني ذكر را
بر هوی تأويل قرآن مي كني                            پست و كژ شد از تو معني سني
                                                                           دفتر اول، 1080


قبل از اينكه وارد مباحث ديگري از اين فصل شويم، لازم است سوالات ذيل را مطرح كنيم:
آقاي سروش؛
1- به چه دليل شما دين را حداقلي و حداكثري كرده ايد؟ چه معياري براي اين تقسيم بندي وجود دارد؟ به طور كلي اين معيار، ساخته ی يك پيش فرض از قبل تعيين شده است كه به هيچ وجه، مصداق بيروني ندارد.
زانو آن دم زن كه تعليمت كنند                      وز چنين زانو زدن بيمت كنند     دفتراول،2540
نويسنده، خود فرضيه ی بدون اثبات داده و خود آن را تطبيق به تاريخ دين كرده و خود نتيجه گرفته است.
2- آقاي سروش به چه دليل شما، بين آيات قرآن و روايات حضرت رسول (ص) و ائمه معصومين (ع) با احكام فقها و نظرات شارعان و دانشمندان ديني تفاوت قائل نشده ايد؟ در اين رابطه سوالاتي مطرح است:
الف: آيا تا كنون عالمي از علماي اسلامي شيعه، حكم يا نظريه اي بر خلاف آيات قرآن و يا روايات ائمه و حضرت رسول صادر كرده است؟
ب: آيا تاكنون عالمي يا فقيهي شيعه، نظرات قرآن يا حضرت رسول و ائمه را لغو كرده است؟
ج: آيا تاكنون هيچ عالم شيعي، نظراتش را جز بر پايه ی آيات قرآن و روايات بيان كرده است؟
شما به خوبي مي دانيد كه اصول بنيادين تمامي نظرات علماي اسلامي، بر پايه ی قرآن و روايات است؛ بنابراين ما در شيعه دو دسته شارع داريم، دسته ی اول قرآن و حضرت رسول و ائمه اطهار هستند و دسته دوم علمايي كه بر پايه ی اصول نظرات دسته اول، نظريه يا حكمي را بيان مي كنند. گروه دوم، نظری هم به مشكلات و مسائل جديدي كه در هر دوران رخ مي دهد، دارند تا با تطبیق  احكام اوليه، اجتهاد در امور جديد نمايند و شما خوب مي دانيد كه هيچ كدام از آنها بر خلاف اصول قرآن و روايات حضرت رسول و ائمه نمي توانند حكمي صادر نمايند.
و اين عالمان، راه به روز حكم دادن را نيز از الگوهاي خود يعني ائمه اطهار آموخته اند.
آنچه كه ثابت و زيربنايي است، نظرات قرآن است كه در هيچ دوره اي از كار نمي افتد و مخصوص همه ی زمانها است اما آنچه كه متغير و متكامل شونده است نظرات علمای شيعه در طول تاريخ است كه نسبت به روند تغيير جامعه، متحول مي شود. شما با اين نظر خود، بين قوانين اوليه و ثابت و غير قابل انكار با قوانين ثانويه و قابل تغيير و تحول، هيچ فرقي قائل نشده ايد و هر دو را متغير فرض كرده ايد كه اين يك خلط تئوريك در افكار شماست.
3- آقاي سروش، چرا با آنكه شما از ماجراي مقابله ی اخباريون و اصوليون در تاريخ اسلام اطلاع داريد، بدون آنكه نامي از آنها ببريد تا موضع كساني كه مسائل ديني را به صورت اخباري و ثابت پذيرفته اند، مشخص شود، همه ي علماي دين را عملاً اخباري توصيف مي كنيد و مثال هايي را که بيان مي كنيد، مربوط به كل علماي ديني مي دانيد؟
حرف قرآن  را  ضريران  معدن اند                       خر   نبينند  و   به  پالان  بر زنند
چون تو بينايي پي خر رو كه جست                      چند پالان دوزي اي پالان پرست
                                                                          دفتر دوم، 723
4- آقاي سروش چرا و به چه دليل شما جاري شدن احكام اسلامي را تابع شرايطي مي دانيد كه خود شما آن شرايط را مشخص مي كنيد؟ در صفحه 49 گفته ايد: « اصولاً اجراي احكام جزايي در وضعيت طبيعي و نرمال جامعه مؤثر و مفيد است اما اگر ريشه ها و زمينه ها از بيخ و بن ويران و فاسد باشد و احوال اجتماع، احوالي غير عادي باشد، در آن صورت، اِعمال اين مجازات ها مشكلي را حل نخواهد كرد؛ در جامعه بايد تربيت صحيح جاري باشد، خانواده ها مراقبت بر رفتار فرزندانشان داشته باشند، مردم علي المعمول از سلامت روحي و جسمي برخوردار باشند، معاششان تامين باشد و درآمد كافي داشته باشند؛ اين ها همه از شرايط ضروري مهار دزدي در جامعه است و بدون حصول به اين شرايط، مجازات به تنهايي مشكلي را حل نخواهد كرد»
آدمي حيران مي ماند از اين همه بلاغت در سخنان شما!!!
از  خدا مي خواه  تا  زين  نكته ها                    در  نلغزي  و   رسي  در  منتها
ز آنك  از  قرآن  بسي  گمره شدند                   ز ‌آن رسن قومي درون چه شدند
مر  رسن  را  نيست جرمي اي عنود                  چون  ترا  سوداي  سر  بالا  نبود
                                                                            دفتر سوم، 4209
به نظر مي رسد كه شما:
الف: مصداق اجراي احكام را بسيار بد و غلط مي فهميد و شيپور را از سر گشاد آن مي نوازيد.
مثالي كه شما از آيات قرآن براي اثبات نظريه خود آورديد، موضوع قطع دست دزد است. شما آيه را مصداقي گرفته ايد نه نمادين، شما عوامانه فكر مي كنيد كه آيه اي كه براي قطع دست دزد آمده، مخصوص كسي است كه از ديوار مردم بالا رفته و از خانه آنها فرش يا طلا مي دزدد يا آن دزدي كه ضبط ماشين يا قالپاق مي برد و لذا مي گوييد اگر زندگي و تربيت آن دزد خوب و اعلي باشد، آن شخص ديگر دزدي نمي كند و اگر كرد بعداً بايد دستش را قطع كرد، در حاليكه منظور آيه، مطلق دزدي است نه دزد مصداقي شما؛ اصل، عمل دزدي است كه بايد جلوي آن را گرفت.
حضرت امير مؤمنان مي فرمايند: « كاخي نديده ام كه در كنار آن كوخي نباشد.» آقاي سروش اگر كوخ نشينان تربيت نمي شوند، اگر امكانات لازم براي پرورش، غذا و تحصيل ندارند و ... و در محيط آلوده قرار مي گيرند و نهايتاً دزدي بين بعضي از آنها جاري مي شود به دليل وجود دزدان كاخ نشين است كه از آنها دزدي كرده اند. آنها هستند كه با تجمع ثروت و تكاثر و ايجاد باندهاي مافياي اقتصادي و سياسي و به سلطه در آوردن امكانات توليدي، معدني، مالي، انساني، توزيعي و ...  شرايطي ايجاد مي كنند كه به ناچار بعضي از كوخ نشينان در آن شرايط مجبور به دزدي مي شوند.
آقاي سروش شما مصداق دزد را عوضي گرفته ايد، اين آيه حتماً و بدون هيچ فوت وقت و تحت هر شرايطي بايد اجرا شود، منتهي دزد اصلي، كاخ نشين است نه كوخ نشين. ريشه ي دزدي آنجاست و اگر شارع دين قدرت داشته باشد، دست كاخ نشين را كه از حدود الهي تجاوز كرده و قانون را دزديده، رابطه را دزديده، منابع را دزديده، محتسب را دزديده، مست را دزديده و ... بايد بدون درنگ قطع كند، اين حكم اينجا قابل اجرا است و قابل استفاده، امير مؤمنان (ع) در خطبه زيباي شقشقيه مي فرمايد:
« اگر نبود عهدي را كه خداوند از دانشمندان و آگاهان گرفته تا ساكت ننشينند بر ستمگري ظالم و مظلوميِ مظلوم، عنان شترخلافت را بر پشتش رها مي كردم و اول آن را به كاسه آخرش آب مي دادم كه شما مي دانيد دنيايتان نزد علي از عطسه ي ماده بزي هم خوارتر است. »
او يكي از اهدافش در گرفتن حكومت، قطع دست ظالم بود و سيره ی حكومت او نشان مي دهد كه در جمل دست دزدان بيت المال مانند طلحه و زبير را بريد و نفوذ آنها را براي چپاول اموال مردم براي هميشه قطع كرد.
آقاي سروش، قطع دست دزدان كاخ نشين به چه ضوابطي يا شرايطي وابسته است؟ آيا نبايد آنها را در نظر گرفت و فقط به دزدي هاي كوچك در جامعه چشم دوخت؟ يا براي آنها كلاس اخلاق گذاشته و از آنها خواهش كرد كه لطفاً ميلياردها دلار دزديده شده از منابع مردم را اگر مايل هستيد به آنها برگردانيد و آنها هم گوش مي كنند؟ آقاي سروش ما با اين شركت هاي عظيم و مافياي چند مليتي و تراست ها و كارتل هاي استثمارگر جهان سوم به ويژه آمريكاي لاتين كه دزدي علمي و كلاسيك مي كنند چه بايد بكنيم؟ اگر در طول تاريخ، حكومت هاي شبه ديني كه خودشان دزد واقعي بودند، دست دزد را قطع مي كردند آنها، خود دزدان بزرگتري بودند كه دست دزدان كوچكتر را مي بريدند در حالي كه شارع واقعي دين، يقيناً دست دزد كاخ نشين را خواهد زد تا ديگر دزدي کوخ نشين پديد نيايد؛ بنابراين اين آيه به قوت خود باقي مي ماند، عرضي نيست، جاويد است و هميشه قابل اجرا. البته که باید دست دزد کوچک را قطع کرد اما همزمان باید دست دزدان بزرگتر و اصلی را نیز قطع نمود.
آقاي سروش، دلایل شما برای اثبات مصداق دزدی ناقص است، شما دزد را گم کرده اید ولی قانون بر عليه دزد، محكم و جاويد است.
حضرت مولوي تكيه كلامي دارند به نام جفّ القلم به معني « خشك شد قلم » كه از يك حديث نبوي اتخاذ كرده و آن حديث را به صورت ابياتي در آورده است. اصطلاح جفّ القلم به معني « مقدر شده » آمده است به بيان ديگر جفّ القلم يعني خداوند مقرر كرده است يا قانون خدا جاري مي شود.
 در ابيات ذيل مولوي تبيين مي كند كه كسي كه چيزي بدزدد و دستش به حكم قانون شرع قطع شود اين را قلم تقدير الهي رقم زده است، چون اين قانوني است ثابت و براي همه دوران هاست.
همچنين  تأويل  قد  جفّ  القلم                     بهر تحريض ست  بر  شغل  اهم
پس  قلم  بنوشت كه  هر كار را                      لايق  آن   هست   تأثير   و  جزا
كژ روي   جفّ القلم  كژ  آيدت                     راستي   آري    سعادت    زايدت
ظلم   آري   مدبري   جفّ القلم                     عدل  آري  بر خوري   جفّ القلم
چون بدزدد دست شد جفّ القلم             خورد باده مست شد جفّ القلم
تو  روا  داري   روا  باشد  ك  حق                  همچو  معزول  آيد  از  حكم سبق
كه ز دست من برون رفته ست كار                  پيش من  چندين ميا  چندين مزار
بلك  معني  آن   بود  جفّ  القلم                    نيست يكسان پيش من عدل و ستم
فرق   بنهادم   ميان   خير  و  شر                    فرق   بنهادم    ز  بد  هم   از  بتر
                                                                         دفتر پنجم، ابيات 3139- 3131
آري مولوي نيز بر اين انديشه آقاي سروش اعتراض دارد كه اگر شما قانون ثابت خداوند را حداقلي بنمايي، مانند آن است كه كار از دست خدا رها شده است و او را از خدايي معزول كرده باشي!!!
ب: معيار شما براي اجراي احكام اگر محقق باشد ديگر نيازي به اجراي حكم نمي شود چون آن شرايط خود به خود موضوع جرم يا خطا را از بين مي برد يا به حداقل مي رساند.
خوش بيان كرد آن حكيم غزنوي                   بهر   محجوبان   مثال   معنوي
كه  ز  قرآن  گر  نبيند  غير  قال                    اين عجب نبود ز اصحاب ضلال
كز   شعاع   آفتاب   پر  ز  نور                      غير گرمي  مي نيابد چشم كور
                                                                       دفتر سوم، 4229
آقاي سروش به خوبي مي دانند كه اجراي احكام براي ايجاد شرايط مناسب در جهت تعالي زندگي دنيا و آخرت براي همه است؛ اگر شرايط زندگي خوب براي همه ايجاد شود نياز به صدور حكم بسيار بسيار كم خواهد شد. شما اجراي احكام را منوط به برقراري شرايط مناسب براي همه        مي دانيد در حاليكه اجراي احكام براي ايجاد شرايط مناسب براي همه است و اگر شرايط مطلوب ايجاد شده باشد آن هم بدون اجراي احكام الهي ديگر نيازي به آن احكام نداريم؛ چون استثنائات در جامعه ي مطلوب، خود به خود قابل حل و درمان است.
بنابراين احكام در جهت مطلوب كردن حركت مي كنند، نه بعد از مطلوب شدن كه اصولاً هيچ گاه هيچ جامعه اي به مطلوبيت لازم نمي رسد و هميشه موانع و شرايطي مي ماند كه جلوي مطلوبيت را مي گيرد. در اين صورت با نظر آقاي سروش، ما هيچ وقت نمي توانيم هيچ حكمي را اجرا كنيم چون شرايط هيچ گاه مطلوب نيست و اگر هم فرض كنيم، شرايط مطلوب مي شود معيار تشخيص مطلوب چيست؟ و چه كسي معتبر است تا آن مطلوبيت را اعلام نمايد؟ و شرايط خاص آن چگونه تشريح مي شود؟
 اين امر بيانگر آن است كه ما نبايد هيچ گاه احكام را جاري سازيم! به عنوان مثال، جامعه ي مصداقيِ آقاي سروش، در مورد دزدي، كه مي گويد بايد تربيت صحيح باشد، خانواده مراقب باشد، مردم از سلامت روحي و جسمي برخوردار باشند، معاششان تامين باشد، درآمد كافي داشته باشند و ... ؛ در كل تاريخ كِي و كجا همه ي خانواده هاي يك جامعه به اين موارد دست يافته اند؟ آيا اينگونه انديشيدن، ايده آليستي فكر كردن نيست؟
ج: شما آقاي سروش، شما به هيچ وجه روح احكام را كشف نكرده ايد و فقط به ظاهر حكم          مي انديشيد.
در رابطه با اين موضوع بايد بگوييم كه احكام قرآن صرفاً به خاطر هدف ظاهریشان در دنيا وضع نشده اند.
حرف قرآن را بدان كه ظاهريست                   زير ظاهر، باطن بس قاهريست
زير آن  باطن،  يكي  بطن  سوم                     كه درو گردد خردها جمله گم
بطن چارم از  نبي خود كس نديد                   جز  خداي   بي نظير   بي نديد
تو  ز قرآن  اي  پسر  ظاهر  مبين                   ديو  آدم  را   نبيند  جز كه طين
ظاهر قرآن چو شخص آدميست                     كه نقوشش ظاهر و جانش خفيست
                                                                            دفتر سوم، ابيات 4248- 4244
به عنوان مثال دست دزد را براي آنكه فقط جلوي دزدي را بگيرند قطع نمي كنند و اجراي يك حكم دلايل بسياري دارد كه به چند عنوان از آن ذيلاً اشاره مي نماييم.
1- تضمين زندگي آخرتي فرد خطاكار؛ اگر فردي خطا كرد و مجبور شدند حكمي را در مورد او اجرا كنند، آخرت فرد به دليل پرداخت غرامت دنيايي برايش باقي مي ماند، همان طوري كه در ابتداي اين متن گفته شد، هدف دين، رساندن انسان ها به زندگي بهشتي در آخرت است.
2- ايجاد وجدان فردي و جمعي در جامعه كه مردم به امور بد، حساس و از آن پرهيز داشته باشند.
3- دادن معيار عملي صحيح براي نوع زندگي انسانها؛ تا مردم با ديدن نتيجه ی يك عمل غلط به عواقب آن پي برده و راه خطا را نپيمايند.
4- فرهنگ سازي براي جامعه و آينده آن.
5- نتيجه آن آماده شدن فرد يا جامعه براي سير وسلوك به عمق هستي است.
6- اطاعت از دستور خداوند و طوق بندگي بر گردن داشتن.
7- تربيت فرد خطاكار؛ ما مي دانيم كه اگر كسي خطايي كرد و مستحق اجراي حكم شد، بعد از اجرای حکم، او مانند كسي است كه از مادر به دنيا آمده و در مورد آن خطا پاک شده و امكان تربیت دوباره را به دست مي آورد.
 و موارد بسيار ديگري نيز وجود دارند كه روح صدور يك حكم از سوي خداوند را در بر دارند كه البته به نوع صدور حكم نيز ارتباط دارد.
آقاي سروش بعد از اينكه احكام را حداقلي دانست، به سراغ دين مي رود و مي گويد، دين نيز يك حداقل دارد و يك حداكثر و به دليل حداقلي و اكثري بودن، احكام دين را نيز تابع آن مي كند و آيات قرآن را نه تأويل بلكه تبديل به فرضيه غير علمي خود مي نمايد.
معني قرآن  ز قرآن  پرس و بس                     وز كسي كاتش زده ست اندر هوس
پيش قرآن گشت  قرباني و پست                     تا  كه عين روح او  قرآن شده ست
                                                                              دفتر پنجم، 3128
در پاسخ بايد گفت كه دين اسلام، احكام و قواعد و دستوراتي دارد كه تابع حداقل و يا حداكثر و معياري كه ايشان دارند، نيست و اين دين عظيم در زندان و چارچوبه كلام ايشان محبوس نمي شود.
چون كتاب ا... بيامد هم بر آن                       اين چنين طعنه زدند آن كافران
كه اساطير ست و افسانه نژند                        نيست  تعميقي و  تحقيقي  بلند
كودكان خرد  فهمش مي كنند                      نيست  جز امر  پسند و  ناپسند
                                                                           دفتر سوم، 4237
نزول آيات قرآن، هر كدام با اهداف ظاهر و پنهان مختلفي صورت گرفته است كه بعضي از آنها مي تواند موارد ذيل باشد:
1- بسياري از آيات قرآن نمادين هستند و به همه وجوه انسانيت تعلق مي گيرند؛ مانند آيه ي ففروا الي ا... كه دستور فرار به سوي خدا را مي دهد.
2- قريب به اتفاق آيات اخلاقي و احكامي قرآن مخصوص به همه زمانها است؛ مانند دروغ نگفتن، زنا نكردن، دزدي نكردن و ... نه حداقلي است و نه حداكثري.
3- بسياري از آيات و احكام مخصوص به شرايطي است كه مصداقش در زمان حضرت رسول اتفاق افتاده اما اين شرايط و مصداق ها در هر زمان ديگر هم مي تواند اتفاق بيافتد و تاريخ نشان داده كه اتفاق هم افتاده است؛ مانند حكم قرآن در مورد فرار مردم از جهاد، حكم قرآن در مورد منافقين و ...
4- بسياري از آيات و احكام قرآن تابع قوانين محكم و متشابه هستند كه در مورد آن بحث مفصلي در آينده خواهيم كرد.
5- بسياري از آيات قرآن، مربوط به سرنوشت انسان در آخرت است.
6- بسياري از آيات قرآن، مربوط به شرايط زندگي در آخرت است.
7- بسياري از آيات قرآن، مربوط به دخالت « باور زندگي آخرتی » در زندگي در دنيا است.
يعني اعتقاد به معاد و رستاخيز در امور زندگي دنيايي انسان، دخالت كرده و آن را سامان مي دهد.
8- بسياري از آيات قرآن، در مورد دخالت عالم غيب در عالم مشهود است.
9- بسياري از آيات قرآن، مربوط به صراط و رسيدن به شاهراهِ هدفِ خلقتِ انسان است.
10- بسياري از آيات قرآن، مربوط به توحيد و يگانگي خداوند است.
11- بسياري از آيات قرآن، مربوط به صفات و اسماءالحسناي خداوند است كه ذكر آنها در زندگي دنيايي مؤمنان نقش مؤثر و فعال دارد.
12- بسياري از آيات قرآن، در مورد پرورش زندگي اخلاقي و ايماني مؤمنان است.
13- بسياري از آيات قرآن، در مورد سرنوشتِ روندگانِ سبيلِ پستي و زشتي و طاغوت است تا درس عبرت مؤمنان باشد.
14- بسياري از آيات قرآن، مربوط به سرنوشت زندگي پيامبران و اقوام آنها و معجزاتشان است.
و دهها مورد ديگر از آيات وجود دارد.
اينك سؤال ما اين است كه كدام يك از اين موارد تابع قانون حداقلي و حداكثري من در آوردي آقاي سروش قرار مي گيرد؟
حضرت مولوي اينگونه طعنه زدن به قرآن و دين را عوعوي سگان مي داند و خوارشان مي كند كه قرآن همچون شيري است كه طعنه زنان، از پنجه ی قهر او در امان نخواهند بود و آنها را مصداق اين طعنه – افسانه خواندن آيات – و وابسته بودن آنها به گذشته ها و به روز ندانستن آن مي داند و اعلام مي كند كه قرآن تا قيامت ندا سر خواهد داد و در جهان زنده و جاويد مي ماند و آن را نور خورشيدي كه از خورشيد جدا نگشته مي شمارد و حقيقتي كه خداوند دائماً آن را در ميان مردم انتشار مي دهد.
اي سگ طاعن تو عوعو مي كني                        طعن قرآن را برون شو مي كني
اين نه آن شيرست كز وي جان بري                    يا ز  پنجه  قهر  او  ايمان  بري
تا   قيامت  مي زند   قرآن   ندي                        اي گروهي جهل را گشته فدي
كه    مرا    افسانه    مي پنداشتيد                       تخم  طعن و كافري مي كاشتيد
خوب  ديدت آنك طعنه مي زديد                      كه  شما  فاني  و  افسانه   بديد
من  كلام  حقم  و  قائم  به  ذات                       قوت جانِ جان و ياقوت زكات
نور  خورشيدم   فتاده   بر   شما                        ليك  از  خورشيد  نا گشته جدا
نك  منم  ينبوع  آن  آب   حيات                       تا  رهانم  عاشقان  را  از  ممات
گر  چنان  گند   آزتان  ننگيختي                         جرعه اي بر گورتان حق ريختي
                                                                        دفتر سوم، ابيات 4290- 4282
آقای سروش، در سراسر این مبحث، بخش کوچکی از ابیات حضرت مولوی را برای شما    آورده ام تا دیدگاه بلند و بزرگ ایشان در مورد قائم به ذات بودن قرآن را به شما یادآور شوم تا دریابید که ایشان با چه غیرتی از قرآن که معجزه الهی است دفاع می کند و به شما تأکید می کنم که از تفسیر به رأی اشعار ایشان و تبدیل به اعتقاد خود کردن نظرات او، دست بردارید وگرنه فردای قیامت ( که شما هنوز به آن اعتقاد دارید) این مرد شریف، دامانِ تحریفِ شما را خواهد گرفت و از این که همچون بختک بر روی این همه اشعار عرفانی و بلند او افتاده اید، نزد خدا از شما شکایت می نماید.
در ادامه ی نقد کتاب بسط تجربه ی نبوی، در مباحث آینده، به مقایسه ی افکار روشنفکران چند دهه ی اخیر و تأثیرپذیری آنها از پوزیتیویسم منطقی و فلسفه ی زبان گرای "ویت گنشتاین" و تفکر ضد تاریخی "پوپر" و رنگ هرمنوتیکی خوردن این افکار خواهیم پرداخت.
                                                                                            حسين كهفي
                                                                                             خرداد 1387    
 
         
                        
       

 


 


بازدید: 473 ارسال به دوستان نسخه چاپی
7 رای - 29 امتیاز

ITShomal.com