پيامبر اكرم(ص) مي‌فرمايد: نيكي به پدر و مادر عمر را زياد- دروغ، روزي را كم- و دعا، قضا را دفع مي‌كند. پيامبر اکرم (ص) : با قرآن همنشين شويد و پيشوای خويشش کنيد که قرآن گفتار پروردگار جهانيان است . عليکم بالقرآن ، فاتخذوه اماما و قائدا فانه کلام رب العلمين . نهج الفصاحه

قرآن و عترت، نبوت مستمر - حسین کهفی


بسم ا... الرحمن الرحيم

قرآن و عترت، نبوت مستمر

هر كه كاه و جو خورد قربان شود                   هر كه نور حق خورد قرآن شود1
در ادامه ی نوشتار گذشته كه در نقد عقايد شبه روشنفكران چند دهه اخير بيان شد، قصد دارم به شرح و نقد ديدگاه فلسفي اين گروه پيرامون نظريات آنها بپردازم تا پوچي ديدگاه راسيوناليستي آنان را كه بر پايه پوزيتويسم افراطي استوار است طرح نمايم؛ ديدگاهي كه از درون خانه ی حقير هرمنوتيك سر در آورده است و با اين خانه قربيلي، ادعای برابري با قصرهاي آسماني دين مي كنند و خود را در سطح صاحبان كاخ هاي آسماني و سرفرازان اعراف قيامتي طرح كرده و معصومين شيعه را به چالشي با شخصيت خود دعوت مي نمايند.
نيست خفاشك عدو آفتاب                    او عدو خويش آمد در حجاب2
اما در شرايط فقر فكري حاكم بر روشنفكران فوق، صلاح آن ديدم كه به ادامه نقد نظريات آنها همت بگمارم كه در ابتدا به كتاب بسط تجربه نبوي آقاي سروش روي آورده و در فرصت مناسب ديگري آراء غيرفلسفي آنها را نيز نقد خواهم كرد.
چون تو خفاشان بسي بينند خواب            كاين جهان ماند يتيم از آفتاب3
ايشان اين كتاب را در 11 فصل به نگارش در آورده كه اولين فصل آن مقاله بسط تجربه نبوي و آخرينش راز و راز زدايي است. مقدمتاً به اولين فصل اين كتاب مي پردازم.
روح كلي سخنان ايشان در اين فصل اين است كه وحي تجربه ديني است و اين تجربه داراي مراتبي است و اين تجربه ديني فقط مخصوص پيامبر نيست بلكه مخصوص همه افراد بشر است و همه مي توانند به نوعي تجربه ديني به دست آورند. يعني به نوعي از اين مراتب وحي، برخوردار شوند. (صفحه 7 )
چون ز چشمه آمدي، چوني تو خشك            ور تو ناف آهويي كو بوي مشك4
سپس تجربه ديني را قابل تكامل و پيشرفت مي داند، مي گويد پيامبر مي تواند به تدريج پيامبرتر شود و شاعر هم مي تواند شاعرتر، هنرمند هنرمندتر، عارف عارف تر و مدير مديرتر و بعد از آن به اين آيه اشاره مي كند كه خداوند در قرآن به پيامبر گفته است «و قل رب زدني علما» «و بگو پروردگارا علم مرا زياد كن».
عجيب است كه ايشان افزايش علم را به افزايش پيامبري تعبير كرده اند و واژه علم را مساوي واژه نبوت تلقي كرده است ( صفحه 9 ) يعني اگر علم پيامبر بيشتر شود نبوت او نيز افزايش مي يابد و نبي تر مي شود در حالي كه معني نبي يعني خبر آور، رسول يعني فرستاده، پيامبر يعني پيغام آور ... نه خبرساز يا علم ساز يا آگاهي ساز؛ اينها از صفات پيامبر است نه از مسئوليت او. او آينه اي است كه اخبار و اهداف خداوندي را براي هدايت خلق منعكس مي كند و خودش در اين مسير، عالم تر، آگاه تر و با تجربه تر مي شود، اما نبي تر نمي گردد؛ چون نبوت يك وظيفه است و پيامبر همان تعهدي را كه نسبت به ابلاغ وحي در ابتداي بعثت داشت در انتهاي بعثت نیز با خود حفظ كرده بود. نسبت به پيام رساني اش در طول بعثت، متعهدتر نشده بود و نهايت تعهد را در تمام دوران بعثت خود داشته است.
اگر پيامبر را در طول دوران بعثت خويش متعهد تر يا نبي تر فرض كنيم، لازمه ي آن، اين است كه تعهد پيامبر يك سير صعودي به خود گرفته و يك منحني را به سوي بالا طي كرده باشد كه در لحظه شروع، تعهد و نبوت پيامبر نسبت به لحظه پايان در سطحي پايين تر بوده است.
با اين تلقي مي توان گفت كه پيامبر در لحظه بعثت و اوايل آن بي‌تعهد تر نسبت به اواخر بعثت و انتهاي آن بوده است و اين بي تعهدي چه بسا بسياري از دستورات و آيات خداوند را نديده انگاشته و آنها را حذف كرده است كه با اين حساب پيامبر وظيفه نبوت خود را در سالهاي اول بعثت انجام نداده است و بنابراين در اين سالها از پيامبري حذف بوده و فقط در لحظات آخر، پيامبر واقعي بوده اند و اگر نبوت مساوي با علم باشد، اين بلا بر سر نبوت خواهد آمد؛ پس لفظ نبي تر و پيامبرتر لفظ مهمل و بي پايه و اساس است.
اسم خواندي رو مسمي را بجو                  مه به بالا دان، نه اندر آب جو5
آري پيامبر، باتجربه تر، متعالي تر و عاشق تر مي گردد اما نبي تر نمي شود و اين يك خلط ناميمون است.
سپس ايشان از قول ابن خلدون نقل مي كنند كه تحمل پيامبر در دريافت وحي به تدريج رو به افزايش گذاشته است( صفحه10 ). اين سخن هيچ ربطي به پيامبرتر شدن رسول ندارد؛ درك و كشش و تحمل آيات در روح و جان پيامبر به تدريج بيشتر مي شد؛ اين يك امر بديهي است كه پيامبر در ملاقات با ملك وحي به تجربه و تحمل بيشتري دست مي يافت، اما نوع پيام و اصل پيام را به دليل اين تجربه و تحمل، تغيير نمي داد يا فهم بيشتر پيدا نمي كرد كه پيامبرتر شود. فرض كنيد يك نامه رسان با تجربه و يك نامه رسان تازه كار، نامه اي را به در خانه اي ببرند، آيا متن نامه اي كه به دست گيرنده مي رسد به دليل تجربه ی كم يا زياد نامه رسانها تغييري پيدا مي كند و نامه اي كه نامه رسان با تجربه آورده است، نامه تر است تا این که همان نامه را نامه رسان كم تجربه بياورد؟ يا اگر نامه را نامه رسان كم سواد يا خيلي با سواد براي گيرنده نامه بياورند نامه نامه تر مي شود و محتوايش فرق مي كند؟ ادعاي آقاي سروش اين است که اگر نامه را نامه رسان با تجربه و با سوادتر برساند نامه، نامه تر شده و محتوايش تغيير مي كند.
آقاي سروش بايد بين شخصيت پيامبر و مسئوليت ايشان فرق قائل باشد كه چنين نكرده است. مديريت پيامبر براي اداره جامعه و تشكيل نظام اسلامي آن با مسئوليت پيام آوريش متفاوت است. شايد لازم باشد كه بعضي از خصوصيات پيامبران را براي آقاي سروش طرح نمايم:
1- پيامبران با بينات مي آيند كه همانا استدلال هاي روشن آنها در تعيين حق و حقيقت است.
2- پيامبران با كتاب و دستورات آسماني مي آيند.
3- پيامبران با ميزان و سنجش دقيق براي جدا كردن حق از باطل مي آيند.
4- آنها براي قيام مردم به قسط و برابري، مسئوليت دارند.
5- پيامبران در صورت توانايي، اقدام براي ايجاد نظام عادلانه را انجام مي دهند كه لازمه اش جنگ و جهاد است.6
6- هر پيامبر تمام پيامبران ديگر را تاييد مي كند، بنابراين سلسله انبياء يكي است.
7- خداوند بين هيچ يك از پيامبران فرق نگذاشته است.7
8- يكي از وظايف آنها ابلاغ پيام است و بس.8
آقاي سروش مي گويد« پيامبر نيز همه سرمايه اش شخصيتش بود، اين شخصيت محل و موجود قابل و فاعل تجارب ديني و وحي او بود و بسطي كه در شخصيت او مي افتاد به بسط تجربه او و بالعكس منتهي مي شد و لذا وحي تابع او بود نه او تابع وحي.» ( صفحه 11 )
عجيب است كه ايشان بدون هيچ گونه استدلال و منطقي يك صغری مي چيند و آن تعيين شخصيت رسول است و بسط شخصيت و تجربه او را طرح مي كند اما يكباره از اين تبيين ابتدايي نتيجه مي گيرد كه وحي تابع رسول است، آخر اين دو چه ربطي به هم دارند؟ وحي از منبع ديگري ظاهر شده و انزال پيدا مي كند و زمينه شخصيتي پيامبر هر چه باشد ربطي به آن ندارد كما اينكه خيلي از افراد بوده اند كه حتي به لحاظ شخصيتي بسيار بسيار نزديك به خود رسول بوده اند اما براي آنها وحي نيامده است، خود پيامبر به حضرت علي (ع) مي گويد كه تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسي هستي اما به تو وحي نمي شود يعني شخصيت عظيم و گسترده و رو به تعالي حضرت امير علي (ع) به ارسال وحي به ايشان منتهي نمي شود. حضرت خضر(ع)، حضرت لقمان و ... داراي شخصيت هاي عظيمي بودند اما پيامبر نبودند زيرا وحي تنها وابسته به شخصيت متعالي افراد نيست. وحي براي تعالي انسانها نازل مي شود اما تعالي انسانها به نزول وحي به آنها نمي انجامد. اين خلطي است كه ايشان مكرراَ در اين مبحث گفتاري خويش انجام داده اند.
ما اگر اين نظر بي دليل را از ايشان بپذيريم بايد قبول كنيم که چون پيامبر، دائماً پيامبرتر مي شود پس خداوند هم دائم خداتر مي گردد چون وحي را به پيامبري ارسال مي كند كه با ظرفيت هاي متفاوت از درون، رو به گسترش است و خدا با فرستادن وحي هاي پي در پي به تجربه هاي بيشتري در زمينه ی ارسال وحي دست مي يابد و دائم خداتر مي گردد.
در صفحه 13 مي گويند« ما در قرآن و تواريخ خوانده ايم كه وحي موسوي يك بار در الواح نازل شد و بعد از او موسي ماند و قومش اما قرآن يك بار و براي هميشه بر پيامبر نازل نشده.»
اين بيان از كم اطلاعي آقاي سروش از حضرت موسي و آياتي كه در قرآن از او نقل شده مي باشد، اولين پيام هاي وحي به حضرت موسي، در كوه طور، خارج از مصر بر موسي نازل شد. او در آنجا به پيامبري برگزيده شد و سپس به مصر رفت، با ساحران جنگيد، با فرعون و هامان در افتاد و از مصر خارج شد و فرعون در نيل غرق شد، ايشان به سينا آمد و بعد از مدتها به ميقات رفت و ده فرمان را آورد و در سرتاسر اين سال هاي پر حادثه به طور مرتب به حضرت موسي وحي نازل شده است و معجزه و كرامت پي در پي رخ نموده است و همه اينها جزء رسالت موسوي و وحي موسوي بوده است نه فقط ده فرمان او و اصولاً اين شيوه براي همه ی انبياء رخ داده است. ( نه فقط حضرت موسي (ع) یا حضرت رسول (ص))
آقاي سروش مي گويند « كساني كه معتقدند در شب قدر همه ی قرآن يك جا و تفصيلاً بر دل پيامبر نازل شد به حقيقت، منكر ماهيت سيال و مستدرج آنند» باز هم ايشان صغرايي چيدند و كبرايي بي مربوط با آن صغری نتيجه گيري كردند. يك بار نازل شدن قرآن بر قلب رسول، چرا بايد مانع نزول تدريجي آن باشد؟ خود قرآن مي گويد كه ما قرآن را يكباره در شب قدر بر تو نازل كرديم، همه مفسرين ( شيعه و سني ) بر اين صحه گذاشته اند و آقاي طباطبايي در تفسير سوره قدر مي فرمايند:
« ... ضمير در انزلناه به قرآن برمي گردد و ظاهرش اين است كه مي خواهد بفرمايد همه قرآن را در شب قدر نازل كرده نه بعضي از آيات آن را، مدلولش هم اين است كه تعبير به انزال كرد كه ظاهر در اعتبار يكپارچگي است، نه تنزيل كه ظاهر در نازل كردن تدريجي است و در معناي آيه مورد بحث، آيه زير است كه مي فرمايد و الكتاب المبين انا انزلناه في ليله مباركه.9 كه صريحاً فرموده است همه كتاب را در آن شب نازل كرده چون ظاهرش اين است كه نخست سوگند به همه كتاب خورده بعد فرموده اين كتاب را كه به حرمتش سوگند خورديم در يك شب و يكپارچه نازل كرديم پس مدلول آيات اين مي شود كه قرآن كريم دو جور نازل شده يكي يكپارچه در يك شب معين و يكي هم به تدريج در طول بيست و سه سال نبوت كه آيه شريفه 106 سوره اسراء نزول تدريجي آن را بيان مي كند همچنين آيه 32 سوره فرقان. بنابراين ديگر نبايد به گفته بعضي اعتنا كرد كه گفته اند معناي آيه انزلناه اين است كه شروع به انزال آن كرديم.»10
 آقاي طالقاني در تفسير همين آيه در كتاب پرتوي از قرآن مي فرمايد « اين آيه از اختصاص نزول قرآن در ليله القدر و تعظيم آن خبر مي دهد و اگر منظور نزول جزيي از آن در چنين شبي باشد بايد در هر زمان ديگر كه آيه اي يا جزيي از قرآن در آن نازل شده خود ليله القدر يا مانند آن باشد.» 11  ايشان ادامه مي دهند كه «از آياتي كه قرآن و نزول آن را تعريف و توصيف مي نمايد به وضوح بر مي آيد كه قرآن به دو صورت و در دو مرتبه نازل شده است اولي به صورت نزول بسيط و جمع و پيوسته دومي به صورت باز و تدريجي و تفصيلي.» ايشان سپس به تعريف انزال و تنزيل پرداخته فرق بين اين دو را توضيح مي دهند كه «انزال درباره كل قرآن و تنزيل در رابطه تدريجي بودن آن آمده است و سپس ايشان به آيه بسيار زيبايي اشاره مي كند كه هر دوي اين موضوع را در بر دارد. آيه 2 سوره هود بيان جامعي از هر دو صورت و دو مرتبه قرآن دارد (كتاب احكمت آياته ثم فصلت من لدن حكيم خبير)  كتابي است كه آيات آن استوار و سخت به هم پيوسته شده سپس باز و تفصيل داده شده از جانب حكيم خبير است.»
اما چگونه مي شود كه قرآن هم تدريجي و هم دفعي نازل شده باشد؟ با توجه به اينكه بسياري از آيات قرآن در رابطه با ظهور حوادثي خاص نازل شده است. مانند: ابولهب، غزوه بدر، احد، منافقين و ... .
براي درك اين موضوع مطالب ذيل حائز اهميت است:
1- قرآن از سوي خداوند نازل شده است نه حضرت رسول، اين باور موارد ذيل را در بردارد:
الف: خداوند بر همه چيز آگاه است؛ هر حادثه از قبل از خلقت تا بعد از خلقت را خود، خلق      مي كند و از آن آگاهي دارد. هيچ ذره يا حادثه كوچكي بدون اراده او خلق نمي شود. پس او از همه حوادث نه تنها خبر دارد كه سازنده حوادث است. در همين رابطه قرآن به حضرت رسول مي فرمايد: «ما رميت اذ رميت ولكن ا... رمي» اي رسول حادثه پرتاب تير از كمان تو به ما مربوط است نه به تو. ما هستيم كه آن را پرتاب مي كنيم. يعني اراده اصلي اين حادثه نزد خدا است.
گر بپرانيم تير آن نه ز ماست                                 ما كمان و تيراندازش خداست12
  ما رميت اذ رميت خوانده اي                                ليك جسمي در تجزي مانده اي13
ما  رميت  اذ رميت  گفت حق                              كار  حق  بر  كارها  داده  سبق14
ب: زمان حال و گذشته و آينده نزد خدا مفهومي ندارد. بشرِ اسيرِ ماديت به گذار زمان وابسته است و همه هستي در مقابل خداوند فعليت مطلق دارد و اوست كه فارغ از جنبش ماده و حركت آن است، پس براي خدا، دادن پيام در مورد حوادث، طي كردن زمان را به همراه ندارد و در يك لحظه مي تواند تمام تاريخ بشر و همه هستي را حتي به اولين پيامبر خود نيز بازگو كند و آيات همه حوادث را انزال نمايد.
2- حوادث به اذن خداوند در عالم ايجاد مي شود و همه آنها از قبل در لوح محفوظ و علم خداوند ثبت است در دوران بعثت حضرت رسول (ص) بر اثر تعاملي كه ايشان با محيط خود داشتند ( و همه آنها نيز به اذن و اراده خداوند بوده است ) به وقوع مي پيوندند.
3- در لحظاتي خاص از اين حوادث 23 ساله دوران بعثت ( نه همه حوادث آن بلكه شايد به درصد خاصي از آن همه حوادث ) آياتي از سوي خداوند نازل شده است كه تنزيلاً رسول آنها را قرائت كرده است.15
4- سير حوادثي كه منجر به ظهور وحي و آياتي در آن رابطه مي گردند باعث تغيير ماهيت و كيفيت وحي به صورت تدريجي نمي شود بلكه حوادث فقط زمينه تنزيل را فراهم مي آورند، آياتي كه از قبل در كتاب خدا ثبت شده و منتظر وقوع حادثه براي تنزيل خود بودند.
5- حوادث خود باعث كامل شدن فرد يا جامعه يا حتي برعكس باعث سقوط يا شكست فرد و جامعه مي گردند اما آيات به طبع آنها بلندي و پستي نمي گيرند اصولاً پستي يا بلندي براي آيات بي مفهوم است.
6- بسياري از آياتي كه در سير حوادث در دوران حضرت رسول به وجود آمده و باعث نزول آيه يا آياتي در مورد آنها از سوي خداوند گرديده است فقط در زمان حضرت رسول و مختص او نازل نشده است. وحي خداوند براي بسياري ديگر از پيامبران در زمانهاي بسيار دور نيز به همين شكل و ترتيب نازل شده است خود قرآن در دهها آيه اشاره به اين دارد كه اين سخنان را ما به همه پيامبران و اقوام آنها نيز بيان كرده بوديم. سوره قصص، شعراء، نمل، انبياء، بقره و دهها سوره ديگر در قرآن اين موضوع را بيان مي نمايد و حرف هايي كه در بسياري از اين حوادث بيان شده، عيناً به قومهاي موسي، عيسي، سليمان، داوود و ... نيز بيان شده است.
اگر وحي مي خواست سير تكاملی داشته باشد، مي بايست بسياري از آن ها كه در چند هزارسال قبل از رسول انزال شده بود، ديگر تكرار نمي شد، اما هزاران نكته و آيه كه در زمان پيامبران ديگر گفته شده بود، در وحي قرآني نيز آورده شده است كه داستان زندگي پيامبران كه 1/23 درصد آيات قرآن است از جمله اين كلام بيان شده در دوران هاي قبلي است.
اصولاً آياتي كه در قرآن در رابطه با امت اسلامي و معاصرين خود پيامبر نازل شده است فقط 1/11 درصد آيات را به خود اختصاص داده و آيات تربيتي و اخلاقي و فقهي در قرآن نسبت به كل آن فقط 2/7 درصد بوده و بقيه آيات به نوعي براي پيامبران گذشته و اقوام آنها نيز نازل شده است.
پيام قرآن فقط براي پيامبر ما نازل نشده است؛ بلكه بر تمام پيامبران از حضرت آدم تا خاتم نازل گرديده و در زمان حضرت رسول كل آن به اتمام رسيده است. اين نه به اين معني است كه خود وحي سير تكاملي داشته، بلكه تعدادي از آدميان توانسته اند سير تعالي را طي كرده و به تكامل و تعالي براي درك پيام خدا دست يابند.
بسياري ديگر به اين تعالي دست نيافتند و قرآن نيز باعث هدايت آنها نگرديده است، حتي رجوع آنها به قرآن باعث گمراهي بيشتر آنها گرديده است. پس اين سير تعالي براي آدميان از آدم تا خاتم به صورت كامل و همه جانبه نبوده است.
7- بنابر موارد فوق مفاهيم قرآني و وحي، ظاهری و باطني اند نه تاريخي. تدريجي بودن، تاريخي بودن را به همراه نمي آورد كه لازمه ی تاريخي بودن، از بين رفتن يا از كار افتادن آيات نازل شده در سالهاي گذشته ی قرآن است كه بدين ترتيب بخش اعظم آيات به آن دچار شده و خاصيت خود را از دست مي دهند و كلاً قرآن كتاب هدايت گري نخواهد بود، چون سير تاريخي، او را باطل مي كند.
8- اما ظاهر و باطن داشتن آيات قرآن به چه معني است؟ در پاسخ به اين سوال، ائمه اطهار و مفسرين و صاحب نظران، نظرات بسيار جامع و مفيدي ارائه كرده اند كه بعضي از آنها به شرح ذيل است:
الف: ظاهر آيات قرآن يك مفهوم كلامي و اجرايي براي خود دارد كه مخصوص همه مسلمين و قبول كنندگان دين اسلام است.
ب: همانطوري كه قبلاً توضيح داده شد قرآن يك انزال دارد و يك تنزيل؛ يعني آنكه قرآن از عرش به فرش آمده است. اين نزول قرآن از عمق درون هستي به سطح آن يعني عالم ماده يا ناسوت بر حول يك محور معين و خاصي بوده و پراكندگي و هرج و مرج در اين انزال و تنزيل نبوده است. محوری كه قرآن از آن، پايين آمده، داراي مراتب بيشمار است كه به تدريج به عالم ماده وارد مي شود. قرآن براي پيروان راستينش اين موقعيت را ايجاد مي كند كه از اين محوري كه خود پايين آمده، مومنان را بالا ببرد و همه اين مراحل را كه خود از آنها پايين آمده، برعكس براي مومنان، راه صعود و تكامل و تعالي آنها كرده و آنها را با خود از فرش به عرش برگرداند.
ج: اين سيري را كه مومنان راستين مي توانند از عالم ماده به عمق عالم هستي و باطن آن انجام دهند در حقيقت همان مراتب سير و سلوكي است كه با قرآن صورت خواهد پذيرفت و غير از اين سير و سلوك ديگري وجود ندارد.
د: اين سير و سلوك به عمق هستي به عواملي چند وابسته است كه به شرح ذيل مي باشد:
1- طهارت و پاكي و مومن بودن خود رهرو و سالك،
2- توسل همه جانبه به قرآن و درك و خواندن آن و عمل به دستورات واجب آن،
3- توسل به ائمه اطهار به عنوان راهنمايان و بلدهاي اين راه پر مخاطره و پر تنوع،
4- پاك سازي زندگي فردي از غير خدا،
5- ايجاد خانواده و جامعه پاك براي ساختن بستري مناسب براي اين صعود،
6- لزوم بند 4 و 5 ايجاب مي كند مومنان يك واحد پاك و قرآني براي خود و خانواده هايشان در كنار يكديگر تاسيس نمايند كه نهايت ايده آل آن يك حكومت مناسب قرآني است اما با نبود اين حكومت هم مي توان جامعه اي پاك را بنا نهاد.
از همين روست كه پيامبران به ويژه پيامبر اكرم- حضرت محمد(ص)- كتاب بر دست، به تشكيل نظام و جامعه اي پاك و عاري از شرك و باطل و كفر و فسق و گناه مي پرداختند، چرا كه اين زمينه پاك براي پرواز به عمق هستي، مانند پايگاه پرتاب موشك است. پس ساختن يك جامعه ي پاك يكي از اهداف نهضت انبياء است تا پروازي پاك را براي مومنانشان فراهم آورند.
7- شناخت دشمن و در رأس آن شيطان كه دائماً به اغواي مومنان از اين هدف پاك مي پردازد و در كنار شيطان، دوست ديرينه اش در درون هر فرد يا جامعه، يعني نفس اماره فردي و جمعي است كه مهم ترين ويژگي اين نفس اماره، دوست داشتن دنيا و زينت و لذت كام جويي و قدرت و ثروت و شهرت و ... مي باشد.
با اين توضيحات اكنون بر مي گرديم به موضوع بحث خود كه قرآن يك تنزيل دارد و يك صعود آياتي كه در رابطه با صعود در قرآن است و مربوط به بطن و عمق قرآن مي شود و آيات متشابه نام دارند، آياتي هستند كه اگر كسي در سطح ابتدايي از سير و سلوك باشد، در تعبير آن دچار شبهه و احياناً خطا مي گردد. تعبیر اين آيات كه حول محور صعود و نزول قرآن از فرش به عرش و بالعكس است بايد توسط راسخون في العلم صورت پذيرد تا جلوي شبهات آنها گرفته شود. آيات اوليه سوره آل عمران به ويژه آيه7 16 اين سوره، پرده از راز آن بر مي دارد. به همين دليل ما نيازمند به كساني هستيم كه در اين صعود با قرآن، حول محور درست حقيقت، تا عرش ما را ياري كرده و از ما دستگيري نمايند. آيات زيادي از قرآن در مورد اطاعت از اين افراد سخن به ميان آورده و عقيده شيعه كه برگرفته از روايات حضرت رسول و آيات قرآن مي باشد اين است كه امامان معصوم اين مهم را انجام مي دهند. حديث ثقلين كه مورد تأييد شيعه و سني است لزوم اتحاد كتاب و عترت رسول را تا قيامت بيان نموده است.
 بنابراين اگر كسي بخواهد آيات متشابه قرآن را بدون توجه به نظر راسخون في العلم تعبير يا تأويل نمايد دچار خطا و سقوط مي گردد. علمي كه راسخون به ما مي آموزند تا به عمق آيات و در محور درست آن حركت نماييم، علم تأويل آيات قرآن است. بنابراين ما در كنار تفسير آيات نيازمند تأويل آيات آن نيز مي باشيم، اما آقاي سروش در اولين فصل كتاب بسط تجربه نبوي در صفحه 18 خود مي نويسد:
«امروز سخن هيچ كس براي ما حجت تعبدي ديني نيست چون حجيت و ولايت ديني از آن پيامبر اسلام است و بس با بسته شدن دفتر نبوت، به مهر خاتميت، شخصيت هيچ كس پشتوانه سخن او نيست از همه حجت مي خواهند جز از پيامبر كه خود حجت است ... و امروز دوران مأموريت نبوي پايان يافته است.» در صفحه 74 مي گويد: « ... حال سخن ما اين است كه وقتي در كلام دليل مي آيد رابطه كلام با شخص و شخصيت گوينده قطع مي شود ما مي مانيم و دليلي كه براي سخن آمده است اگر دليل قانع كننده باشد مدعا را مي پذيريم و اگر نباشد نمي پذيريم ديگر مهم نيست كه استدلال كننده حضرت علي(ع) باشد يا ديگر از اين؛ پس دليل پشتوانه سخن است نه گوينده صاحب كرامت آن. درست نيست كه بگوييم فلان دليل را بپذيريد چون فلان شخص اقامه كرده است»
آقاي سروش معتقدند كه با پايان يافتن دوران نبوت، ديگر هيچ كس صلاحيت سخن گفتن بدون دليل را ندارد حتي اگر ائمه و حضرت علي (ع) باشند كه اين موضوع هم با نص صريح قرآن و هم با روايت بسيار حضرت رسول مثل روايت ثقلين كاملاً مغاير است و اين همان تأويل شبهه آميزي است كه آقاي سروش بي مدد خضر به آن مبتلا شده است. و اي كاش ايشان حرف حضرت مولوي را حداقل مي پذيرفتند كه فرموده است:
زين   سبب   پيغمبر   با اجتهاد                 نام  خود و  آن علي  مولا  نهاد
گفت هر كو را منم مولا و دوست              ابن عم  من  علي مولاي اوست
كيست  مولا  آن  كه آزادت   كند              بند   رقيت   ز   پايت    بر كند
   اي  گروه   مؤمنان  شادي   كنيد              هم چو سرو و سوسن آزادي كنيد17
آقاي سروش استفاده از ابيات مثنوي را نيز گزينشي انجام مي دهند و از ابياتي كه تفكر ايشان را نقض مي كنند، هيچ گاه استفاده نمي كند و حفظ ابيات شاعران فقط براي اثبات ادعاي خويش است نه بيان كامل نظرات آنها.
گيرم  كه  هزار  مصحف  از  برداري          آن را چه كني كه نقش كافر داري
سر را به زمين چو مي نهي وقت نماز         آن را به زمين بنه كه در سر داري
« استجيبوا لله و للرسول اذ دعاكم لما يحييكم»
«دعوت خدا و پيامبر را كه در پي زنده كردن شماست اجابت كنيد.» ( سوره انفال آيه 24 )
خدا به پيامبرش فرمود: « اطيعوا... و اطيعوالرسول و اولي الامر منكم.»   
 فهم عمق قرآن با صعود بر محور انزال قرآن، نيازمند رؤيت است و كسي كه در ابتداي راه است بايد اطاعت از معصوم را بپذيرد تا بتواند در سير و سلوك خود به دليل دست يابد. اگر از عمق هستي كسي دليل بخواهد، نهايت جهالت اوست. ديدار را بايد خواست و اين شرط سلوك است و اين همان خلط نامباركي است كه آقاي سروش در تمام زمينه هاي تحليل فكري خود به آن دچار شده است.
فهم مراتب وحي و عمق قرآن و علت چرايي احكام و اخلاق و ... با زبان عقل، بسيار ابتدايي است؛ باز كردن چشم دل و زبان دل، راه را براي كشف هر چه عميق تر حقايق باز مي كند.
خلط شيوه شناختي، از نقاط ضعف و كور تبيين سروش است.
من غلام آن مس همت پرست                    كو  به  غير  كيميا  نارد  شكست
 من غلام آن كه نفروشد وجود                     جز بدان سلطان با افضال و جود18
« اني تارك فيكم الثقلين كتاب ا... و عترتي ... . »
« من از بين شما مي روم اما دو چيز را براي شما باقي مي گذارم كتاب خدا و عترت خود را؛ اين دو از هم جدا نمي شوند تا آنها را در كوثر ملاقات كنم. »
و اما در رابطه با جمله مستعبد ايشان كه در دهها جاي كتاب بسط تجربه نبوي و سخنراني هاي ديگر ايشان آمده است مطالبي عرض مي شود. ايشان مكرراً مي گويند « امروز دوران مأموريت نبوي پايان يافته است و ديگر بعد از رسول هيچ كس براي ما حجت نيست»
1- همه پيامبران از حضرت آدم تا حضرت خاتم مأموريتشان آوردن پيام خداوند براي هدايت بشر بوده است نه طرح خود و اثبات بزرگي خود اگرچه همه آنها بزرگ، عزيز و كريم بوده اند، اما هدفشان از نبوت طرح خويش و استمرار خويش در عالم نبوده است بلكه استمرار پيام و كتاب و سخنان خدا را خواستار بوده اند.
2- از حضرت آدم كه اولين پيامبر است تا آخرينش كه حضرت محمد (ص) مي باشد بشريت در حال تكامل در همه ابعاد وجودي خويش بوده است و به همين دليل، متناسب با سطح تكامل بشري در هر دوران و براي هدايت اين تكامل به سوي مراتب بالاتر، پيامبران، پيام هاي جديدي را از سوي خداوند به اقوام خود ابلاغ مي نمودند.
3- پيامبران در پيام هاي جديد خود ضمن صحه گذاشتن به پيام هاي پيامبران پيش از خود، پيام هاي خداوند را براي تكامل و تعالي بيشتر آدميان ارائه مي دادند.
4- تكامل همه جانبه آدميان نيازمند پيام پيامبران بوده است نه وابسته به شخصيت خاص پيامبران البته پيامبران هر دوره با رعايت و اجراي همان پيامي كه از سوي خداوند دريافت مي كردند و پيام پيامبران گذشته خودشان نمونه و الگوي اجرايي و عملي پيامشان مي شدند. و با از دنيا رفتن آنها پيامشان تا پيامبر بعدي الگو و سرمشق مؤمنان به آنها باقي مي ماند و پيام هيچ وقت پايان نمي‌پذيرفت و به طور مستمر ادامه داشت.
5- با توجه به 4 مورد گذشته آدميان براي هدايت به دو چيز نيازمند بودند: پيام و الگوي اجرايي و عملي براي آن پيام. مصحف و كلام انبياء كه از سوي خدا ارائه مي شود، مصداق پيام بود و شخصيت و رفتار و اعمال پيام آور آن، الگوي اجرايي و عملي كه اين هر دو باعث هدايت مي گرديد.
6- اين سير پيام آوري و پيام اجرايي مستمر بود تا آخرين فرستاده ی حق- يعني حضرت رسول اكرم- محمد مصطفي (ص) كه خاتميت صورت پذيرفت. دلايل خاتميت آن چيزي كه آقاي سروش از قول اقبال لاهوري يا ابن خلدون يا مرحوم مطهري مي گويند يعني فقط كامل شدن عقل بشري نبوده است بلكه دلايل ديگر باعث خاتميت گرديد. كه شايد بتوان برخي از دلايل آن را به شرح ذيل بيان نمود:
الف- همان طور كه ذكر شد مسئوليت هر پيامبر، رساندن پيام و برپايي الگوي عملي و اجرايي آن پيام بوده است؛ با ظهور حضرت محمد (ص) و وفات او نه تنها پيام به پايان نرسيد كه انقلابي عظيم و غير قابل تصور در ماهيت پيام رساني به وجود آمد و آن انزال و تنزيل كتاب آفرينش و بي همتاي قرآن بود كه لقب معجزه را بر خود نهاد و اين اعجاز با مهر نبوت تأييد گرديد. اين بدين مفهوم بود كه از اين به بعد، قرآن، خود وظيفه پيام رساني را به عهده مي گيرد و ديگر نياز به پيام رساننده نيست و از معجزات قرآن اين است كه در هر عصر و نسلي، در سطح تعالي و تكامل بشري حرف و راه و پيام جديد خود را اعلام مي نمايد و در تكامل مؤمنان خود، وظيفه پيام رساني جديد را به عهده مي‌گيرد؛ اين پيام رساني نيز مانند پيام رساني سلسله انبياء مي باشد: يعني اولاً بر پايه پيام هاي قبلي استوار است و پيام انبياء گذشته را نقض نمي كند بلكه آن ها را كامل مي نمايد و بعد از پيامبر نيز هر پيامي را كه در هر عصر و نسل ارائه دهد، باز هم در همان راستاي پيام هاي قبلي و مكمل آنها و متناسب با سطح تعالي جامعه خواهد بود و بر همين اساس بوده است كه مفسرين در هر دوره، برداشتي جديد از مفهوم آيات قرآن را ارائه داده اند كه اكثريت نظرات مفسرين از قرآن در شيعه و سني مؤيد نظرات قرآن و مكمل آن است و اگر در جاهايي با يكديگر اختلاف دارند، نظرات شخصي خودشان است نه از محتواي قرآن كه اين امر هم، طبيعي است و اصولاً اشكالي هم ندارد كه مفسري اشتباه نمايد، ديگران اشتباه او را اصلاح خواهند كرد و سير تكاملي آدميان به فهم آن اشتباهات پي خواهد برد.
به عنوان مثال فهم بطلميوسی از آيات نجومي قرآن در زمان هاي گذشته پاسخ مناسب به شرايط زماني و مكاني همان دوران بوده و اين از اشتباه مفسرين است نه از اشتباه آيات و اين اشتباه براي آن دوران شايد هم مطلوب بوده باشد چرا كه اگر همه اطلاعات نجوم مي خواست به يك باره براي آدميان بيان شود نه كسي آن را باور مي كرد و نه اين كار حسني را در برداشت و كلاً جلوي تلاش علمي و تجربي آدميان گرفته مي شد؛ اين فهم تدريجي از آيات قرآن ادامه خواهد يافت و مخصوص همه ابعاد ديگر قرآن نيز مي باشد.
ب- وظيفه پيام رساني قرآن كه بعد از پيامبر اكرم مسئوليت پيام آوري را به عهده گرفته است به چند دسته تقسيم مي شود:
1- پيام آوري براي هر عصر و نسل جديد از آدميان مطابق با سطح توان فكري و روحي و كشش آنها در جهت هدايت و تكامل كه به تدريج اين پيام ها كامل و كامل تر مي شود كه اين جنبه عمومي و سطحي قرآن و مخصوص همه است.
2- پيام آوري و هدايت براي مؤمنان هر نسل و عصر، براي هدايت آنها به عمق هستي و بازگرداندن انسانها از فرش به عرش يعني از همان راهي كه خود آمده است، آدميان را با خود و حول محور خود به عرش بر مي گرداند كه اين مخصوص مؤمنان و رعايت كنندگان دستورات قرآن و مطهرين و پاكان و مخلصان است؛ اين هدايت طولي است نه سطحي، البته براي هر درجه از طول رشد، سطح رشد نيز وجود دارد كه با سطوح قبل خود فرق مي كند كه از اين رو "حسنات الابرار سيئات المقربين" است. كارهاي خوب ابرار براي آنها كه مقرب درگاه حق اند، گناه است چرا كه بايد نيكي و خوبي مقربين به مراتب بيشتر از ابرار باشد. و از اين روست كه معصومين فرموده اند كه حتي دو نماز يك مؤمن نبايد با يكديگر برابر بوده و هر نماز بايد رشدي و مقامي را براي مؤمن ايجاد كند كه با نماز قبل او متفاوت باشد.
3- از معجزات قرآن اين است كه به طور خاص براي هر فرد در هر سطح از رشد يا تعالي كه باشد، هم در سطح و هم در عمق پيام آوري كرده و هدايت او را به عهده مي گيرد و براي تك تك افراد بشر در هر شرايط و در هر جا و در هر نقطه و در هر حالات روحي آنها و هر سطح از توان روحي و جسماني آنها پيام آوري كرده و هدايت گري مي نمايد. فضيل عياض راهزن را با يك آيه سوره حديد كه مي فرمايد: "الم يأن للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر ا..." از خشونت و جنگ و تجاوز، نجات داده و او را مستجاب الدعوه و صاحب كرامت مي نمايد و تاريخ زندگي مؤمنان سراسر پر است از كساني كه با هر سطح و توان روحي و فكري، با توجه به قرآن، هدايت به دست آورده و از راه گذشته ي خود، برگشته و متعالي گرديده اند. شمس، مولوي، حافظ، سنايي، غزالي و  هزاران نفر ديگر همه در دوراني از زندگي خود به يكباره دچار تحول شده و هدايت قرآني يافته اند كه حافظ و مولوي بخش هايي از سطوح قرآن را به شعر سروده اند كه شامل همه سخنان معنوي آنها است.
البته هدايت خاص، هم فردي است و هم جمعي؛ يعني جمع مؤمنان نيز به طور خاص با قرآن هدايت مي شوند. بنابراين هدايت پيام رساني قرآن سه ويژگي دارد: در سطح عموم است، در عمق هستي است، اختصاص براي هر فرد يا اجتماع دارد كه يكي از دلايل معجزه بودن و شاخص ترين آن همين است. اين اعجاز هدف همه انبياء بوده است و اصولاً انبياء براي اين اهداف بسيج شده بودند كه ما مي بينيم كه بعد از حضرت رسول اين مسئوليت بر دوش قرآن گذاشته شده است و فوت پيامبر به ختم پيام منجر نمي شود و خود قرآن مي فرمايد:
« و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل افائن مات او قتل انقلبتم علي اعقابكم و من ينقلب علي عقبيه فلن يضر ا... شيئاً و سيجزي ا... الشاكرين.»19
« محمد جز فرستاده اي نيست كه قبل از او پيامبراني بوده اند آيا اگر پيامبر كشته شود يا به مرگ طبيعي از دنيا برود شما به( فرهنگ و دين) اعقاب خود باز مي گرديد ( پيام و قرآني كه از سوي پيامبر آمده) را رها مي كنيد؟ پس هر كسي گرايش به عقب نمايد به خدا ضرري نمي رسد ( خود او از هدايت دور مي شود ) و به زودي خداوند پاداش شاكرين ( به هدايت قرآني ) را خواهد داد.»
اين آيه مي فرمايد مرگ يا شهادت پيامبران مانع از رشد و بيان پيام آنها نمي شود و پيام ها هستند كه اهميت دارند و هدف هستند و در مورد حضرت رسول اكرم (ص) بعد از مرگ ايشان قرآن است كه اهميت دارد و نمي توان به عقب بازگشت يا پيام آوري را پايان يافته انگاشت.
در حقيقت با فوت پيامبر اكرم حضرت مصطفي (ص) رسالت و هدايت به دست خود خدا صورت پذيرفته است و پيام آوري از سوي خدا به وسيله خود خدا صورت مي گيرد كه كلام خدا در قرآن با مكانيسم و پويايي پر تحول و معجزه وارش خلاصه گرديده است.
آفرين  بر  عشق  كل  اوستاد                      صد  هزاران  ذره  را  داد  اتحاد
هم چو خاك مفترق در ره گذر                   يك سبوشان كرد دست كوزه گر20
با اين تعبير، اشتباه بزرگ روشنفكران چند دهه اخير ايران مشخص مي شود. آنها مي پندارند كه پيام رساني به پايان رسيده است و كار پيامبر و قرآن به آخر آمده است و چون چنین مي پندارند، به دنبال دلايلي براي ختم پيام مي روند كه به ناچار دهها دليل من در آوردي ساخته اند كه هيچ كدام صحت ندارد، چرا كه اصولاً پيام رساني پايان نپذيرفته است.
تازه اگر ما مي خواستيم اين را باور كنيم كه پيام رساني به پايان رسيده است استدلال آقاي سروش، ابن خلدون و اقبال لاهوري بسيار بي اساس مي شود. آيا مي شود باور كرد كه مثلاً حضرت سليمان و يا عاصف بن برخيا يا حضرت موسي يا حضرت يحيي و حضرت مريم و ... عقل يا تكامل عقلاني آنها به خاطر اينكه در دوران هاي قبل زندگي مي كردند از ابوسفيان، ابوجهل، عكرمه و هند و معاويه و يزيد كم تر بوده باشد و عقل ابن خلدون، ابن عربي و جنيد و اقبال و سروش از عقل ابوذر و سلمان و مقداد و اويس و ... بيشتر باشد و عقل ديويد كاپرفيلد و عيدي امين و صدام از عقل انيشتين و كانت و دكارت و گاليله و ... بالاتر.
تا تو  تاريك  و  ملول و  تيره اي                 دان  كه  با  ديو  لعين  همشيره اي
تا هوي تازه است ايمان تازه نيست              كين هوي جز قفل آن دروازه نيست
اما بخش دوم رسالت انبياء كه ساختن الگو و نمونه اجرايي و عملي بر پيام هاي هدايت آميز خود مي باشد، الگو كردن خود و ياران خود بوده است نيز پايان نيافته است.
الف: بنا بر نص صريح قرآن، صاحبان امري بعد از پيامبران هستند كه وظيفه الگوسازي پيامبران را به عهده گرفته و خود در همه ابعاد پيامبري الگو شده اند و ياران خود را نيز به اين الگو شدن دعوت مي نمايند كه آيه آن قبلاً آورده شده است. «اطيعوا ا... و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم ...»
اگر دقت شود اطاعت از اولي الامر را به مانند اطاعت از رسول گرفته است بنابراين اولي الامر هم بايد ويژگي هاي الگويي رسول را به همراه داشته باشد.
خلطي كه بين صوفيه و اهل سنت و ِفرَق ديگر اسلامي صورت پذيرفته اين است كه اولي الامر را با شرايط خاص خود تعبير مي كنند نه با شرايط قرآني و ويژگي هايي كه خود قرآن از اولي الامر بيان داشته است. به عنوان مثال مولوي در دفتر دوم مثنوي، ولي را دارای گوهر حقيقت محمديه مي داند كه آن گوهر از پيامبران گذشته سينه به سينه آمده و به پيامبر رسيده و سپس به خلفاي راشدين و سپس به جنيد، با يزيد، معروف كرخي و ... منتقل شده است كه آقاي سروش نيز بر اين باورند.
اين باور با منطق قرآن سازگاري ندارد، قرآن ولي را مانند نبي مي انگارد و چون در كنار رسول اطاعت از او را واجب دانسته است، ولي مانند نبي است الا اينكه پيامش قرآن است و ولي بعد از نبي با نباء قرآن مسئوليت نبي را دارد.
 بعد از پيامبر اكرم (ص) مسئوليت ولي نه آوردن پيام جديد از آسمان بلكه ساختن خويش به مثابه تعاليم قرآني و ياران و دوستان خود در اين جهت و نهايتاً هدايت همه مردمان است.
ويژگي نبي از ديدگاه قرآن چيست؟
1- خودساخته باشد.
2- خداجو باشد.
3- صابر باشد.
4- قائم به صلوه و ايتاء زكات باشد.
5- دنبال عدالت و قسط باشد.
6- دنيا را لهو و لعب بداند. قيام به گرفتن حق مظلوم كند.
7- با ظالم درآويزد.
8- خانواده مؤمن ايجاد كند.
9- قوم مؤمن ايجاد كند.
10- جامعه مؤمن ايجاد كند.
و ...
و در تمام اين مراحل خود نقش الگو و امام و پيشتاز داشته باشد. و از همه بالاتر مورد تأييد قرآن و خدا براي كسب اين مقام باشد. ولي نيز بايد مورد تأييد خدا، قرآن و رسول باشد. كدام يك از اين صوفيان اين چنين كه آقاي سروش مي گويد كه ولي جامعه هستند؟ و اين ويژگي ها را دارا بودند؟ شبلي كه بر شپش چهل ساله پيراهن خود افتخار مي كند كه او را نرنجانده است يا جنيد كه اولين كلوخ را بر حلاج ديگر مدعي ولايت در اعدام او مي كوبد يا بايزيد كه چهل سال در زاويه خانقاه خود با خود خلوت كرده يا ابراهيم ادهم كه سالها در بيابانها زندگي انفرادي مي كند يا دقوقي و ... اين ها همه شايد مؤمنان خوبي بوده باشند اما هيچ كدام ولي نيستند كه ولي بايد خصوصيات نبي را داشته باشد تا لازم الاطاعه باشد.
كار مردان روشني و گرمي است                  كار دونان حيله و بي شرمي است
شير پشمين،  از  براي  گد كنند                  بو مسيلم  را  لقب  احمد   كنند
          .
          .
          .
بو مسيلم  را  لقب  كذاب  ماند                   مر  محمد  را  اولو الالباب   ماند
ب: بنا بر سخنان صريح و روشن پيامبر اكرم (ص) در حديث ثقلين و ديگر احاديث مورد تأييد شيعه و سني، بعد از پيامبر، علي (ع) و خاندان پاك و عترت پاكش تا امام دوازدهم ولي و جانشين او در نقش الگوسازي و هدايت مردم به سوي خدا هستند كه پيامشان قرآن است و خود مجريان آنند. اختلاف بين شيعه و سني بر سر ولايت علي (ع) و جانشين ولايتي او به جاي رسول نيست بلكه در تعريف و تشريح ولايت است كه آن را از حكومت و ... جدا مي دانند. اصل مشترك بين شيعه و سني پذيرفتن ولايت حضرت علي (ع) مي باشد و پاسخ ما به آنها هم همين است كه ولي بايد خصوصيات نبي را داشته باشد و يكي از خصوصيات نبي، حكومت داري و جامعه سازي و عدالت پردازي بود، اگر علي ولي است پس بايد همه خصوصيات نبي را با خود داشته باشد نه فقط معني ولي يا محبت و دوستي و تعابيري كه آنها مي كنند بلكه ولي بايد همه چيز نبي را داشته باشد تا واجب اطاعت گردد. اگر ولي بخواهد كه فقط مؤمنان را به صورت باطني يا عمودي به سوي حق هدايت كند و از سطح و عموميت جامعه غافل باشد يا مسئوليت نداشته باشد اصولاً هيچ گرونده اي به سوي او نمي آيد چون جامعه به دست شيطان و اياديش خواهد افتاد و كلاً بساط دين و ديانت
و سير و سلوك را برمي چيند.
بنابراين ولي بايد هم در سطوح جامعه و هم در عمق و بطن هستي ولي باشد و جانشين نبي. با اين تعابير، امامت و قرآن مشتركاً كار انبياء را بعد از خاتميت، در همه دوران ها انجام مي دهند و اين دو از هم جدا نمي شوند تا قيامت.
به زودي نقدی ديگر بر سخنان آقاي سروش از كتاب بسط تجربه نبوي خواهيم آورد.
والسلام عليكم و رحمه ا... و بركاته
حسين كهفي
ارديبهشت 87
1- مثنوي، دفتر پنجم، بيت 2478
2- مثنوي، دفتر دوم، بيت 793
3- مثنوي، دفتر ششم، بيت 2083
4- مثنوي، دفتر پنجم، بيت 2438
5- مثنوي، دفتر اول، بيت 3363
6- سوره حديد آيه 45، هر پنج بند فوق در اين آيه آمده است.
7- سوره بقره آيه 285، دو بند فوق را تأييد مي كند.
8- دهها آيه در قرآن دارد.
9- سوره دخان آيه 3.
10- الميزان، جلد 20.
11- پرتوي از قرآن، صفحه 192.
12- مثنوي، دفتر اول، بيت 619
13- مثنوي، دفتر چهارم، بيت 763
14- مثنوي، دفتر دوم، بيت 1307
15 - تاريخ زندگي 23 ساله حضرت رسول پر است از حوادث متناوب و مختلف كه در قريب به اتفاق آنها آيه اي نازل نشده است بلكه خود رسول به حل و فصل و چاره گشايي يا استفاده از آن شرايط پرداخته است و تنها تعدادي از آن حوادث با تنزيل وحي تلاقي يافته است با تحليل آقاي سروش بايد براي همه آن حوادث آيه مي آمد در حالي كه چنين اتفاقي نيافتاده است. به عنوان مثال رفتن مهاجران به حبشه، شهادت جعفر طيار، تاريخ ازدواج هاي پيامبر، حتي بسياري از غزوات و سريه ها، اختلاف بين دوستان و .... اگر پيامبر خود در وحي نقش داشت چرا بر اين حوادث آيه اي نازل نكرده است؟
16- هو الذي انزل عليك الكتاب منه ايات محكمات هن ام الكتاب و اخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه وابتغاء تأويله و ما يعلم تأويله الا ا... و الراسخون في العلم يقولون امنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولوالالباب.
17- مثنوي، دفتر ششم، ابيات 4541-4537
18- مثنوي، دفتر پنجم، بيت 490
2- مثنوي، دفتر پنجم، بيت 490
19- سوره آل عمران آيه 144
20- مثنوي، دفتر دوم، بيت 3736


 



ITShomal.com