قرآن ، یکتایی معجزه نبوی - حسین کهفی

به نام خدا
قرآن، يكتايي معجزه نبوي
قرآن كريم به عنوان بزرگ ترين معجزه انبياء، از سوي خداوند به وسيله ي حضرت محمد (ص) آخرين فرستاده و رسول در ميان مردم جهان، نازل شده است. دلايلي كه پيامبران براي اثبات ادعاي خود مي آورند، معجزات آن ها است تا بدين وسيله مردم به آن ها اعتماد پيدا كرده و راه راست و صلاح را فهم نموده و بپيمايند؛ شعاع هدايتگري معجزات پيامبران ديگر، علي رغم عظيم بودنشان وابسته به شرايط خاصي است كه اگر آن شرايط پايان پذيرد تأثير معجزۀ آن ها نيز به حد اقل خواهد رسيد؛ بيرون آمدن شتر از دل سنگ سخن گفتن پيامبر با حيوانات، اژدها شدن عصا، بلند شدن كوه طور، شفا دادن كورها و مريض ها، زنده شدن مردگان و همه از معجزات انبياء گذشتهاند كه در عين عظمت، با گذشت زمان اثر خود را از دست ميدهند؛ چرا كه براي نسل هاي بعد اين معجزات تكرار نمي شوند و به صورت يك نقل قول روايي و تاريخي در مي آيند كه در كنار ديگر معارف باقي مانده از آن دين، نياز به ايمان براي پذيرش آن لازم مي باشد. در حالي كه يكي از مزاياي معجزه، دادن ايمان است و مشاهده آن باعث تقويت اعتقاد و ايجاد امنيت و بر طرف شدن شك و ترديد مي گردد.
از همين رهگذر مي توان دريافت كه همه ي اديان آسماني با معجزات خود، منحصر به شرايط خاص و محدودهي زماني خاصي هستند، اگر چه در كنار اين معجزات كتاب هاي هدايتگر برخي از انبياء نيز وجود داشته است، اما هيچ كدام از اين كتب آسماني معجزه نبوده اند؛ زبور، تورات، انجيل و ديگر كتب و دستورات مدون انبياء گذشته هيچ كدام معجزه نيستند، فقط كلام خداوند براي هدايت بندگان به رسولان بوده اند1.
براي هدايت غالب مردم جهان و استحكام ايمان آن ها، معجزه پيامبران شرط واجب بوده و هيچ پيامبري بدون معجزه نبوده است، ايمان ها با معجزات گره خورده اند و شرط استمرار و دوام آن ها رؤيت معجزه است. البته اقليتي از مؤمنان نيز بوده اند كه بسيار كمتر از ديگران براي درك خداوند نياز به معجزه داشته اند.
بنابراين معجزه بايد ويژگي هاي زير را دارا باشد:
1_ قابل مشاهده و رويت باشد.
2_ باعث پديد آمدن ايمان و اعتقاد در مشاهده كننده شود. (البته دل هاي دور از مرض)
3_ باعث استمرار ايمان نيز باشد.
علاوه بر اين، معجزات پيامبران كاربردهاي بسيار ديگري نيز داشتهاند كه برخي از آن ها عبارتند از:
4_ دفع شر (مانند دفع شر ساحران از سر موسي (ع) )
5_ عقب راندن دشمن و جلوگيري از آسيب رساندن آنان (شكافته شدن رود نيل به روي حضرت موسي و عبور بني اسرائيل از آن و از بين رفتن فرعون)
6_ فرو نشاندن فتنه و اغواي مدعيان خرق عادت و رسوا كردن آنها (چرا كه در همه ي ادوار، صاحبان خرق عادت هاي متفاوت وجود داشته اند كه از اين طريق، مانعي براي ايمان مردم به خدا شوند و خلق را به خود دعوت نمايند). سحر، جادو، انجام كارهاي محيرالعقول و ... از اين نوع فتنه ها مي باشند كه معجزات انبياء همه ي آن ها را در هم مي كوبد. (از بين رفتن سحر ساحران فرعون در مقابل عصاي موسي(ع) يا تسليم شدن و به خدمت در آمدن همه ي جن ها به قدرت معجزه آسماني سليمان و ...)
7_ ايجاد حفاظ براي مؤمنان و برقراري امنيت و آرامش براي ايشان.
8_ برطرف نمودن نيازهاي رواني، اجتماعي، سياسي، اقتصادي، طبيعي و ... مؤمنان. بارش باران در خشكسالي ها، بيرون آوردن آب از دل سنگ ها، پيش بيني آينده و بر طرف كردن خطرات حوادثي مثل خشكسالي و قحطي و بيماري ها و ... از اين مقوله اند و ... .
فرق معجزه با خرق عادت ها در موارد ذيل است.
1_خرق عادت ها لزوماً هدف توحيدي را دنبال نمي كنند و طرح خود و جذب نظرات و كسب منافع شخصي، هدف آن هاست. اما معجزات فقط در جهت ايمان به خدا و معاد و رستگاري و ... آدميان ظاهر مي شوند و هيچ گونه منافع فردي را در بر ندارند.
2_ هم خرق عادت ها و هم معجزات تابع قانون عليت هستند اما علت خرق عادت ها مادي است ولي علت معجزات، آسماني است. يك ساحر كه مي تواند اراده مردم را تسخير كند و به آن ها اوهام را تلقين نمايد، از توان شخصي خود كه از طريق رياضت يا آموزش يا پليدي هاي ديگر به دست آمده است بهره ميجويد و آن عمل را انجام ميدهد يا يك مرتاض كه ميتواند بر روي يك سيخ بنشيند يا ده ها روز غذا نخورد و ... . اين ها همه بر اثر تمرين در رياضت ها و كنترل ذهن و خارج كردن روح از جسم و ... انجام مي پذيرد كه وجود مادي فرد در پيدايش آن علت اصلي است اما در معجزات علت پديد آمدن، مادي نيست.
به خاطر جسم موسي(ع) نيست كه عصا اژدها مي شود و يا دريا شكافته مي گردد بلكه علت پديداري آنها ارادهي آسماني و بدون سبب مادي است. اگر مرده اي زنده مي شود از رياضت كشيدن حضرت عيسي(ع) نيست، كه اراده ي خداوند در هستي بخشي دوباره آن مرده نقش بازي مي كند و پيامبر فقط يك بيم دهنده و هشدار دهنده است و معجزه مستقل از وجود، اما در خدمت اوست.
3_ معجزات مدعي هستند كه بر همه ي خرق عادت ها يا ادعاهاي ديگر چيره مي گردند و نسبت به آن ها تسط كامل دارند، لذا همه ي انبياء با معجزات خود، خرق عادت هاي شبيه به خود را كه در جامعه موجود است، به مبارزه مي طلبيدند و بدون استثناء بر همه ي آن ها غلبه يافته اند. هيچ سند تاريخي يا حديث يا روايتي مبني بر شكست معجزات پيامبران در مقابل قدرت مدعيان در طول زمان زندگي بشر نقل نشده است و بر عكس آن، همهي روايات موافقان و مخالفان بر چيرگي اعجاز انبياء بر مدعيان صحه گذاشته اند. اژدهاي موسي(ع) مارهاي ساحران را مي بلعد. سحر جادوگران در مقابل اعجاز سليماني باطل مي گردد و ... .
4_ با توجه به اصل گذشته، هيچ خرق عادت كننده اي نمي تواند ادعاي حق نمايد و خود را صاحب حق معرفي نمايد و حتي نمي تواند مدعي باشد كه قوي ترين خرق عادت را دارد و هيچ كس قادر به از بين بردن آن نيست و هيچ كس هم تا به حال چنين ادعايي نداشته است چرا كه صاحبان خرق عادت هاي قوي تر از خود به سراغ آن ها رفته و آن ها را در هم مي كوبند.
اما معجزات، مدعي حق و بيان كننده ی تحدي2هستند و همه مدعيان را نيز در هم مي كوبند و فقط براي حق تلاش مي كنند.
با توجه به مطالب بيان شده در مورد معجزه، مي توان گفت كه هر انساني كه بخواهد به خدا ايمان بياورد، بايد معجزه را لمس كند تا صحت ادعاي انبياء برايش اثبات شود و ما شيعيان معتقد هستيم كه آخرين پيامبر - رسول اكرم(ص)- معجزه اي را براي بشريت آورده است كه با نبودن خودش، آن معجزه در تمامي عصرها و نسل ها هويدا باشد و اعلام حق كند و تحدي نمايد كه كسي توانايي انجام چنين معجزه اي را ندارد تا هم حق آشكار شود و هم ايمان مؤمنين مستمر بماند و اين معجزه چيزي نيست جز كتاب عظيم قرآن.
نكته ي ديگري كه بايد به آن توجه نمود اين است كه بسياري از اصحاب نزديك انبياء نيز داراي كرامات و خرق عادت هاي بسيار قوي بوده اند مانند عاصف بن برخيا كه در كنار حضرت سليمان حضور داشتند يا حضرت خضر(ع) كه با موسي (ع) همراه بودند. در مورد عاصف بن برخيا، علت قدرت او در سوره ي نمل3 آگاهي از علم كتاب بوده است يعني همان منبعي كه قرآن نيز از آنجا نازل شده است. بنابراين اين توانايي نيز از سوي خدا به او داده شده بود و معجزه نيز نبود. و در مورد حضرت خضر(ع) قرآن در سوره ي كهف او را بنده اي از بندگان خدا دانسته كه به او علم و رحمت عطا شده و از علم لدني برخوردار گرديده است و علت شناخت و آگاهي هايش همه از خدا و رحمت اوست.4 و داشتن علم لدني هم از تبار معجزات نيست. اگر چه باعث خرق عادت هاي با ارزش و مفيد براي نجات و تعالي انسان ها مي گردد، اما معجزه نيست و ائمه معصومين نيز از اين نوع كرامات برخوردار هستند و به تبع آنها عارفان پاك و در راه حق نيز به ذره اي از اين درياي علم لدني دست مي يابند و صاحب كرامت مي شوند. اين صاحبان كرامت نيز بدون استثناء قدرت هاي خود را مديون الطاف حق و تفويض شده از سوي او مي دانند.
توضيح بيشتري كه در مورد كرامات مي توان داد اين است كه آسمان هاي حاكم بر عالم ناسوت (ماده) مانند ملكوت، جبروت، لاهوت و ... هر كدام ويژگي هاي خاص خود را دارند و اگر كساني بتوانند قدرت روحاني خود را وسيع نموده و به اين عوالم دست يابند از قدرت ها و مزاياي اين عوالم بهره مند خواهند شد كه يكي از آن ها خرق عادت در عالم ناسوت است. اما سطوح عظمت هر يك از اين عوالم با هم متفاوت است و هر چه سالك به عمق اين آسمان نفوذ كند داراي قدرت عظيم تر و وسيع تري گرديده و خرق عادت قوي تر، عظيم تر و پاينده تري را كسب مي كند.
عالم ملكوت مراتب بسياري دارد. بخشي از آن يا مراحل ابتدايي عالم ملكوت مشترك بين جن و شيطان و انسان است و اگر كسي بتواند از طريق زهد و رعايت يك سري اصول اوليه، بر نفس خود مسلط شود مي تواند به اين سطوح دست يابد و صاحب خرق عادت گردد و اين عمل، درست مثل گرفتن يك تخصص و مهارت در ديگر علوم است. مثلاً يك فيزيك دان يا رياضي دان يا پزشك با مطالعه و تمرين و كشف و اختراع مي تواند به مهارت خاصي در علم خود برسد. يك مرتاض نيز مي تواند از طريق زهد به اين مهارت دست يابد و اين عمل براي همه آدميان امكان پذير است. اما از سطوح بالاتر ملكوت كه ديگر جاي جن و شيطان و مرتاض نيست، هيچ كس نمي تواند به آن دست يابد الا با اذن و اراده خداوند و با پاكي و صدق و صبوري و قبولي در ابتلائات و آزمايشات خداوند و ... مراتب ديگر برخورداري به وجود مي آيد و سپس عالم جبروت، لاهوت و ... . بنابراين تفاوت اساسي بين صاحبان خرق عادت وجود دارد. كساني كه خود از طريق زهد به بخش ابتدايي عالم ملكوت قدم مي گذارند و تخصص بدست ميآورند و كساني كه به تمام مراحل مختلف عالم ملكوت و سپس عالم هاي ديگر قدم مي گذارند كه دومي قطعاً نيازمند به لطف رب و دادن علم يا علم الكتاب و ... مي باشد.
بدون استثناء تمام كساني كه از دسته دوم هستند، همه توانايي هاي خود را مرهون خداوند ميدانستهاند. فرق اساسي اين دو دسته به شرح ذيل است: (ما آن ها را مرتاض و عارف مي ناميم.)
1_ خرق عادت مرتاض با تخصص است اما خرق عادت عارف با تخصص و توجه رب مي باشد.
2_ تخصص مرتاض، زهد است بدون توجه به رب يا كم توجه به او و استفاده از هر روشي بدون در نظر داشتن نظر رب. اما تخصص عارف، صبوري، پاكي، صدق و ... پيروزي در آزمايشات همه جانبه اقتصادي، اجتماعي، خانوادگي، سياسي و فرهنگي و ... بوده و همه اين امور از ارزش هايي است كه خداوند بر آن صحه گذاشته است.
3_ سطح توانايي مرتاض در خرق عادت بسيار كم و ناپايدار است اما توانايي عارف بسيار عميق و پايدار است و مرتاض رشدش ابتر است اما عارف بي نهايت.
4_ مرتاض خرق عادت را براي اهداف الهي انجام نمي دهد اما عارف فقط براي اهداف الهي اقدام به اين عمل مي نمايد. با آن كه خرق عادت عارفان هيچ گاه شبيه معجزه انبياء نيست اما در خدمت و در راستاي معجزه انبياء است.
5_ مرتاض خود مدعي اين توانايي است اما عارف اين توانايي را مطلقاً از خداوند مي داند.
6_ براي مرتاض خرق عادت حالت سرگرمي يا طرح خود است اما عارف فقط براي حل مشكلات ايماني و نيازهاي اساسي مردم از آن استفاده مي كند. (مثل دعاي باران)
7_ مرتاض ها اهداف اوليه و متفاوتي از تخصص خود دارند اما عارفان فقط هدفشان رسيدن به خدا و رسانيدن مردم به خدا و هدف خلقت آن ها است. در حقيقت عرفان و خرق عادت عارف در خدمت انبياء و هدف آن ها است.
8_ در تخصص مرتاض ها شيطان و جنودش و اجنه شريك هستند اما تخصص عارفان، پاك از همهي آن ها است.
9_ در تخصص مرتاض ها اراده گاه از مرتاض و گاه از شيطان و جنودش است و كارايي آن تخصص در خدمت نفس مرتاض و شيطان است اما در عارفان فقط در خدمت حق و عشق خود آنها به خداوند است.
10_ مرتاض نفس خود و بهره وري اش را از دنيا مي كُشد اما عارف در دنيا زندگي مي كند.
11_ مرتاض در دنيا بي تفاوت است ولي عارف در دنيا عاشقانه زندگي مي كند.
12_ مرتاض به دليل زهدش نسبت به مشكلات مردم در همه ي زمينه ها بي تفاوت و تنها در دنياي خاموش ذهن خود است اما عارف مجاهدي است كه در راه حق آماده شهادت و جان دادن است و....
اكنون ما فرق و تعريف سه رفتار را از يكديگر تميز مي دهيم. معجزات پيامبران، خرق عادت ائمه معصومين و عارفان، خرق عادت مرتاض ها و ساحران و جادوگران. بعد از تبيين مختصري كه از اين سه رفتار صورت گرفت مجدداً به بخش معجزه مي پردازيم.
معجزه علاوه بر ويژگي هاي ذكر شده در ابتداي اين مقاله داراي ويژگي هاي ديگري نيز مي باشد كه با توجه به تبيین و جداسازي آن از خرق عادت و سحر مي توان آن ها را بيان كرد كه به شرح زير هستند:
1_ معجزه قابل تعليم و تعلم نيست بلكه فقط عنايت الهي و به اذن اوست. اما هم سحر و هم خرق عادت مرتاض گري نياز به تعليم و ... دارد.
2_ معجزه علتي غير مغلوب دارد و امري نامحدود است و سبب آن مستقيماً خداست، پس كسي نمي تواند آن را مغلوب كند. اما سحر و خرق عادت مرتاض و ... قابل شكست و فرو ريختن هستند كه قبلاً توضيح داده شده است.
3_ معجزه شبيه و مانند ندارد (كمي و كيفي) اما سحر و خرق عادت مرتاض دارد.
4_معجزه به كسي آسيب نمي رساند الا دشمنان حق ولي سحر به دوست و دشمن آسيب مي رساند.
5_ اخلاق معجزه گران كه پيامبران الهي هستند، متعالي و داراي پاكي خاص خود آن ها است و همه به يك سو جهت دارند اما اخلاق ساحران و مرتاضان متفاوت و متضاد يكديگر مي باشد و اصلاً به اصول اخلاقي متعهد و پايبند نيستند و برضد هم نيز بسيج مي شوند. اما پيامبران هم يكديگر را تأييد مي كنند و هم به همديگر احترام ويژه اي مي گذارند.
6_ انبياء در معجزات خود اثبات محال ندارند، ادعاي خدايي يا انسان ماورائي و ... نمي كنند آن ها خود را بشري مثل همه افراد مي دانند اما بسياري از ساحران و مرتاضان چنين ادعاهايي را نمودهاند.
7_ پيامبران بي مقدمه معجزه نمي كنند بلكه ابتدا ادعاهاي آن ها كه همه بر وحدانيت خداوند و رسالت خود آن ها است، مطرح مي شود و سپس معجزات در جهت اين ادعاها صورت مي گيرد. اما ساحران ادعاهاي متفاوت دارند و بسياري از آن ها نيز بي مقدمه سحر يا خرق عادت مي كنند و سپس نظرات خود را بيان مي دارند يا از آن خرق عادت ها استفاده غرض دار خود را مي برند.
8_ همان طور كه قبلاً نيز گفته شد معجزه كننده الهي همه قدرت و توان خود را از خدا دانسته و نفس خود را در معجزه مؤثر نمي داند و حتي قبل از به دست آوردن معجزه شان نمي دانند كه چه چيزي برايشان معجزه خواهد شد. يعني مصداق معجزه را نمي دانند تا خدا براي آن ها مشخص مي كند. اما ساحر، خود مصداق خود را مشخص مي كند و در اين جهت تخصص مي يابد.
9_ همه پيامبران به خدا و آن چه كه خدا انزال مي كند و به ملائك و عالم غيب و كتب آن ها ايمان دارند و هيچ گونه تفرقه و تضادي بين ايمان و رفتار و اخلاق آن ها در جهت خداوند نيست و همه دستورات خدا را با جان و دل اجرا مي كنند و خود را مستحق غفران خدا دانسته و هدف را بازگشت به سوي او مي دانند و معجزات آن ها نيز در اين جهت است. اما هيچ ساحري و مرتاضي چنين نمي انديشد و چنين نمي كند. با آن كه انبياء در طول هزاران سال بعثت كرده اند اما همه يك جهت دارند ولي حتي ساحران و مرتاضانِ يك نسل هم با يكديگر وحدت ندارند و خرق عادت آن ها در جهت اهداف شخصي خودشان است نه وحدت بين آن ها.
معجزه ي مستمر تا آخر زمان و زمين
و اما آخرين معجزهي آخرينِ پيامبر يعني قرآن كريم كتابي است كه بطور دائم در حال معجزه است و اين معجزه دائماً ايمان مؤمنان را افزايش و در جهت تعالي هدايت مي كند. قرآنِ حضرت رسول اكرم(ص) مدعي هدايت و تعالي است. هم چنين تحدي دارد و خود را نيز كامل ترين اعجازي ميداند كه تا به حال رسولي آورده است. و از همه مهم تر خود را معجزه اي جاويد و پايدار در هر عصر و براي هر نسل مي داند و با بودن خود، بشر را از ديدن معجزه ديگر بي نياز مي داند و ايمان ها را با خود محكم مي كند.
همه اين ادعاها كه قرآن آن را بيان مي دارد قابل اثبات و تبيين هستند كه ما در حد توان كم خود به آن ها خواهيم پرداخت. قبل از آن كه به اثبات اين ادعا هاي قرآن بپردازيم يادآور مي شويم كه چندي است كه نظراتي مبني بر نيمه معجزه بودن قرآن بيان گرديده است كه در عين خنده دار بودن، اين موضوع قابل بحث و تبادل نظر است.
ابتدا اين نظريات را كه در كلام آقاي سروش عنوان شده است بيان مي داريم و سپس آن ها را بررسي مي كنيم. ايشان در مصاحبه با ميشل هوبينگ كارمند بخش عربي راديو هلند و در جوابيه نامه آقاي جعفر سبحاني مطالب زير را بيان نموده است كه خودش عنوان داشته چكيده اي از كتاب بسط تجربه نبوي وي است.
1_ وحي الهام است. همان تجربه اي كه شاعران و عارفان دارند، هر چند پيامبر آن را در سطح بالاتري تجربه مي كنند. و در روزگار مدرن، ما وحي را با استفاده از استعاره ي شعر مي فهميم. چنان كه يكي از فيلسوفان مسلمان گفته است وحي بالاترين درجه شعر است.
2_ شاعري درست مانند وحي، يك استعداد و قريحه است.
3_ به نظر من، پيامبر نقش محوري در توليد قرآن داشته است. پيامبر درست مانند يك شاعر احساس مي كند كه نيرويي بيروني او را در اختيار گرفته اما در واقع يا حتي بالاتر از آن در همان حال، شخص پيامبر همه چيز است .... در سطح وحي، تفاوت و تمايزي ميان درون و بيرون نيست. اين الهام از نفس پيامبر مي آيد؛ نفس هر فردي الهي است، اما پيامبر با ساير اشخاص فرق دارد؛ او از الهي بودن اين نفس آگاه شده و اين وضع بالقوه را به فعليت رسانده است. نفس او با خدا يكي شده، البته اتحاد معنوي به معناي خدا شدن پيامبر نيست؛ اين اتحادي است كه محدود به قد و قامت خود پيامبر است.
4_ وحي بي صورت است و وظيفه پيامبر اين است كه به اين مضمون بي صورت، صورت بخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد و پيامبر خود به نحوي ديگر آفريننده وحي است. پيامبر اين مفاهيم بي صورت را مانند يك شاعر، اين الهام را به زباني كه خود مي داند و سبكي كه خود به آن اعتراف دارد و با تصاوير و دانش كه خود در اختيار دارد منتقل مي كند.
شخصيت او نيز نقش مهم در شكل دادن به اين متن ايفا مي كند. تاريخ زندگي خود او، پدرش، مادرش، كودكي اش و حتي احوالات روحي اش در آن نقش دارد و تمام اين ها اثر خود را در متن قرآن باقي گذاشته اند. اين جنبه ی كاملاً بشري وحي است.
5_ من فكر نمي كنم كه پيامبر به زبان خويش سخن گفته باشد در حالي كه خود دانش و معرفت ديگري داشته است؛ او حقيقتاً به آن چه مي گفته باور داشته است و اين زبان خود او و دانش خود او بوده و فكر نمي كنم دانش او از دانش مردم هم عصرش درباره ی زمين، كيهان و ژنتيك انسان ها بيشتر بوده است. اين دانش را كه ما امروز در اختيار داريم نداشته است و اين نكته، خدشه اي هم به نبوت او وارد نمي كند چون او پيامبر بوده نه دانشمند يا مورخ.
6_ تلقي بشري از قرآن تفاوت نهادن ميان جنبه هاي ذاتي و عرضي قرآن را مسير مي كند. بعضي از جنبه هاي آن به طور تاريخي و فرهنگي شكل گرفته اند و امروز موضوعيت ندارند. به عنوان مثال درباره مجازات هاي بدني كه در قرآن مقرر شده است، صادق است. اگر پيامبر در محيط فرهنگي ديگري زندگي ميكرد اين مجازات ها احتمالاً بخشي از پيام او نمي بودند.
7_ پيامبر چنان وصف و رنگ الهي گرفته بود و واسطه ها (حتي جبرئيل) از ميان او و خدا برخاسته بودند كه هر چه مي گفت هم كلام انساني او بود هم كلام وحياني خدا و اين دو از هم جدا نبودند.
8_ قرآن ميوه شجره طيبه شخصيت محمد(ص) بود كه به اذن خدا ثمر بخشي مي كرد و اين عين نزول وحي و تصرف الهي است.
9_ محمدي بودن قرآن، هزار بار از جبرئيلي بودن آن عميق تر است.
10_ همه چيز يكسره محمدي است. محمد عرب است، لذا قرآن هم عربي مي شود؛ وي در حجاز و ميان قبايل چادر نشين زندگي مي كند، لذا بهشت هم گاه چهره عربي و چادر نشيني پيدا مي كند. «حور مقصورات في الخيام» .
11_ بلاغت قرآن هم به تبع احوال پيامبر پستي و بلندي مي گيرد. باران، رحمت خدا شمرده مي شود، بسي بيشتر از نور خورشيد.
12_ آنچه كه محمد به ميان مي آورد، محدوديت هاي علمي، وجودي، تاريخي، خصلتي و ... است كه هيچ آفريده اي از آن ها گزير و گريزي ندارد.
13_ آقاي سروش به نقل از ابن خلدون مي گويد پيامبر اعراب را از گرده افشاني نخل هاي نر بر روي نخل هاي ماده منع كرد و بعد از مدتي به اشتباه خود پي برد و گفت شما امور دنيايي را نيكوتر مي دانيد و من كار دين را نيكوتر.
از قول ابن عربي مي گويد كه ابراهيم تعبير رؤيا نمي دانست لذا اسماعيل را به خطا به قربانگاه برد و در قرآن آمده است كه حضرت ابراهيم فرشتگان را نشناخت و از آنان ترسيد.
14_ وحي تجربه ديني است و تجربه ديني درباره ديگر انسان ها نيز روي مي دهد پس تجارب ديني ديگر نيز به فربهي و غناي دين مي افزايد و با گذشت زمان دين بسط و گسترش پيدا مي كند. از اين رو تجربه ديني عارفان مكمل و بسط دهنده تجربه ديني پيامبر است. در نتيجه دين خدا رفته رفته پخته تر مي گردد. (از كتاب بسط تجربه نبوي)
ما به تفصيل در مورد نظرات ايشان بحث خواهيم كرد اما آنچه كه از مجموعه نظرات ايشان بر مي آيد اين است كه قرآن دو ساختار دارد. ساختار خدايي و ساختار بشري. يعني بخشي از آن، از آنِ خداوند است كه جزء ذات قرآن است و بخش ديگر از آنِ پيامبر كه از صفات انساني او سر چشمه گرفته و با موقعيت تاريخي و قبيله گي و شخصيت پيامبر ارتباط دارد و عرضيات قرآن است. يعني قرآن محصولي از بشر بودن پيامبر و محدوده هاي آن و سخنان خداوند ميباشد.
از آن جايي كه پيامبر خود در روايات كثيره معجزه پيامبري خود را كل قرآن معرفي كرده است سخنان آقاي سروش معجزه بودن قرآن را از اعتبار خارج ميكند. پس اين جا دو سؤال مطرح مي شود:
اول: آيا آقاي سروش در صحت اخلاق و كلام و صداقت و راستگويي پيامبر دچار ترديد هستند يا آن را قبول دارند؟
كه پاسخ اين سؤال مثبت است. ايشان آنقدر شخصيت پيامبر را قبول كرده است كه نفس او را عيناً فنا شده در خدا مي داند و كلامش را خدايي. اگر اين سؤال پاسخ مثبت دارد سوال دوم مطرح ميشود.
دوم: اگر پيامبر راستگوست و كسي از او دروغي نشنيده است چرا رسماً و عملاً كل قرآن را معجزه خود و كلام خدا معرفي كرده است؟
مي بايست عرضيات را از خود مي گفت و ذات را از خدا و بخش معجزه و يا غير معجره بودن قرآن را از هم جدا مي كرد. چرا كه بنا به گفته سروش احكام و مصاديق قابل ابطال و خارج شونده از صورت معجزه از هم تفكيك نشده اند بنابراين يا بايد پذيرفت پيامبر (نعوذ با...) دروغ گوست يا جاهل و نادان از فهم معجزه. يا راستگو كه در صورت راستگو بودن، كل قرآن معجزه و پيام خداوند است كه بنابر خود آيات قرآن كه تحدي نموده است و اگر ما بخواهيم سخن سروش را بپذيريم دروغگو بودن رسول(نعوذبا...) يا جاهل بودن وي را بايد بپذيريم. كه در اين صورت مطالب ديگر آقاي سروش در تاييد قرآن و رسول نيز بياعتبار است چون سخن فردي است كه دروغگو و جاهل است و اگر صداقت و پاكي سخن پيامبر را بپذيريم كه در همه تاريخ محققين و دين پژوهان و حتي خود سروش بر آن صحه گذاشته اند بنابراين سخنان آقاي سروش از اباطيل و تهمت هايي است كه بر پيامبر و قرآن زده شده است.
نكته دوم اين كه آقاي سروش به دليل مطالعه عرفان نظري و نه تجربي عارفان عملي فرقي بين وحي و الهام احساس نمي كنند. و اين دو را از يك مقوله و شبيه به يكديگر مي دانند. در حالي كه يك عارف مبتدي نيز به راحتي در مييابد كه بين اين دو از زمين تا آسمان فرق است. صدها كتاب از همان كتاب هايي كه آقاي سروش خواندن آن ها را تاكيد مي كند در اين زمينه نوشته شده اند مهمترين نكات آن ها اين است كه نزول وحي به فاعليت بشري ربطي ندارد. اراده مستقيم خداوند است نه اراده رسول.
اما الهام اراده بشر را هم طلب مي كند. تزكيه، خلوص، زهد و اخلاق نيكوي فرد و ... در كنار اراده او براي كسب الهام مؤثر است. كلاً الهام نيز چند بخش و مراتب مختلف دارد كه شايد شاعري يكي از سطوح پاييني آن باشد. به زبان ديگر مي توانيم بگوييم كه وحي داراي مراتب مختلف است كه يك مرتبه اعلاء و عظيم آن همان وحي به پيامبران مي باشد و اراده آن ها در آن نقشي ندارد اما در مراتب پايينتر وحي، فاعليت نقش خواهد داشت تا جايي كه حتي به زنبور عسل نيز وحي و الهام مي گردد و آقاي سروش تمامي اين مراتب وحي را با هم خلط كرده اند و وحي قرآني را با انواع ديگر وحي مخلوط نموده اند. در كنار اين موضوع بايد اذعان داشت كه آن چه كه به انسان ها وحي يا الهام مي شود تنها منبع خدايي و ملكوتي ندارد بلكه اين القاء كلام يا موضوع به قلب انسان، از طريق شيطان هم صورت مي گيرد و او به دوستان خود وحي مي كند5. پس تنها منبع الهام، خداوند نيست. حتي خود نفس انسان به انسان الهام مي كند، چون نفس ها هم مراتبي دارند. حتي بعضي انسان هاي ديگر هم مي توانند به انسان هاي ديگر الهام و القاء كنند كه هيچ كدام اين ها در ديدگاه آقاي سروش از هم تفكيك نشده است. و اگر بپذيريم كه عرضيات قرآن- به زعم آقاي سروش- خدايي نيستند، چه دليلي دارد كه شيطاني و يا نفساني نباشند يا از كسان ديگر به رسول القاء نشده باشد. كه در اين صورت كل نبوت ايشان (نعوذ با...) زير سؤال است كه اين با ادعاي آقاي سروش متضاد است. بنابراين كلام آقاي سروش از اعتبار ساقط مي گردد.
نكته سوم با توجه به نكته اول و دوم اين بحث اين است كه اگر بخواهيم پيام آقاي سروش را تعميم دهيم يعني اين كه صداقت را از رسول نپذيريم و وحي و الهام را نيز عامل فاعلي تلقي كنيم نه تنها رسول، (نعوذ با...) كه خداوند به دروغ گو بودن متهم مي گردد و خداي دروغ گو نيز از خدايي ساقط است. چرا كه قرآن مدعي است كه تمامي آن معجزه است و از همه جن و انس خواسته است كه ده سوره يا قرآني مثل خودش و يا حتي يك سوره نظير آن بياورد. اگر عقايد باطل شدني در قرآن باشد مي توان نظير آن را آورد و اين تحدي قرآن دروغ از آب در مي آيد. به نظر مي آيد آقاي سروش با طرح بسط تجربه ديني عارفان كه به فربهي دين منجر مي شود، قصد دارد در آينده خود را به جاي پيامبر معرفي كند، چون ظاهراً با كذاب خواندن پيامبر، قرآن و خدا، كسي جز خودش باقي نمي ماند كه صادق و درست و بي خطا سخن بگويد. و اين بسط را در تفكر خودش نيز نمي پذيرد. او از خدايان ديگر نه خداي قرآن، به زودي حكم نبوت و رسالت جديد دريافت خواهد كرد. همكاران قديمي غرب درس خوانده ی آقاي سروش نيز قبلاً در مورد امامت اين گونه سخنان را بيان مي داشتند به عنوان مثال آقاي بني صدر در كتاب تعميم امامت خود هر انسان عادي را مستحق امام شدن دانسته و به معصوميت و پيشوايي رسيدن تشويق مي نمود و نهايتاً خود را مستحق يك چنين امامتي مي دانست. اما هيچگاه جرأت نبوت و پيامبري نداشت.
در اين جا قبل از اين كه به بحث بيشتري در مورد نظرات آقاي سروش بپردازيم به بررسي ابعاد معجزه بودن قرآن خواهيم پرداخت. تا اثبات اين امر ايمان به معجزه بودن قرآن را در ما بيشتر نمايد. در قرآن از معجزه تحت واژه هاي، آيه (سوره ي انبياء آيه 5)، بينه (اعراف آيه 73)، برهان (قصص آيه 32) و سلطان (ابراهيم آيه 11) سخن به ميان آمده است. در تعريف معجزه امام صادق(ع) فرموده است: معجزه علامتي الهي است كه آن را به غير انبياء، رسولان و حجت هاي خويش عطا نمي كند تا به وسيله ي آن راستگويي راستگويان از دروغگويي دروغ گويان باز شناخته شود. (بحار الانوار جلد 11 صفحه 71) بحث در مورد معجزه در چهار علم اسلامي مانند: علم قرآن، تفسير، اصول و كلام مطرح شده است. شيخ طوسي و طبرسي آن را جزئي از علم اصول مي دانستند (تفسير تبيان3) خواجه طوسي و علامه حلي در كتاب تجريد الاعتقاد معجزه را در علم كلام مطرح كرده اند. بسياري از مفسران مانند علامه طباطبايي(ره) در علم تفسير خود در در لابلاي آيات قرآن معجزه را مطرح نموده اند. سيوطي در كتاب الاتقان معجزه را در علوم قرآن بيان نموده است. و در همه ي اين علوم تعاريف و شرايطي براي معجزه در نظر گرفته شده كه در بحث هاي قبلي از آنان نام برده شده است.
معجزهي انبياء يا حسي بوده يا عقلي. مثل عصاي موسي (ع) كه اژدها مي شد حسي و مثل قرآن كه عقلي است. و قرآن معجزه بودن همه ي آيات و سوره هاي خود را بيان داشته است6.
قرآن نه تنها يك نفر بلكه همه افراد بشر و حتي جنيان را نيز به مبارزه براي آوردن كتابي شبيه خود دعوت نموده است. و اعلام مي دارد كه در گذشته و آينده هم كسي نمي توانسته و نمي تواند چنين كاري را انجام دهد (سوره بقره، آيه 24) معجزه بودن قرآن در ابعاد مختلف است. يعني ابعاد متفاوتي در قرآن وجود دارند كه هر يك از آنها به نوبه خود در اعجاز هستند كه ذيلاً به آنها مي پردازيم.
1_ اعجاز در فصاحت و بلاغت:
هم فصيح است و هم بليغ. اثبات فصاحت و بلاغت قرآن از زبان بسياري از نام آوران زبان و كلام عربي صورت گرفته است كه متخصصان بسياري بر آن صحه گذاشته اند. بعضي از متخصصين گذشته در زمان دور يا نزديك عبارتند از:
شيخ محمد عبده _ شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء (متوفي به سال 1373 ه.ق)- ابن ميثم البحراني (636- 699 ه.ش) – قاضي عبدالجبار (متوفي در سال 415 ه.ق)- فخرالدين رازي (متوفي در سال 606) – السكاكي (متوفي در سال 567) – عبد القادر جرجاني (متوفي در سال 471) و علامه طباطبايي در كتاب الميزان جلد اول صفحه 58 – مهندس بازرگان و ....
2_ اعجاز معارف عالي الهي قرآن:
قرآن در زمينه هاي توحيد، صفات خدا و تبيين اين معرفت، در حد اعجاز است. و اكثر مفسرين در كتب تفسير خود آن را اثبات كرده اند.
3_ اعجاز در شيوايي موسيقي و آهنگ قرآن و جذبه خاص و شيرين آن. به تعبيري روحانيت قرآن: متخصصيني كه اين اعجاز را بيان داشته اند عبارتند از: سليمان البستي در كتاب التمهيد جلد چهارم، صفحهي سي و هشت (متوفي در سال 388 ه.ق) استاد محمد فريد وجدي، محمد صادق الرافعي، محمد عبدا... دراز، استاد مصطفي محمود، سيد قطب و ....
4- اعجاز سبك و نظم خاص قرآن:
هر چند قرآن از حروف و كلمات معمولي زبان عرب تشكيل شده است، اما نظم خاص خود و تأليف منحصر به فرد آن در تركيبات كلامي آن معجزه است يعني سبك خاص آن نه شعر نه نظم بلكه كلامي خاص است كه قابل تقليد نيست متخصصيني كه به اين اعجاز معتقدند عبارتند از:
ابن سليمان الخطابي (متوفي 388) – ابن عطيه (متوفي 542) – راغب اصفهاني (متوفي 502) – شيخ طوسي(متوفي 460) – قطب الراوندي (متوفي 573) – الزسكاني (متوفي 651) – آل كاشف الغطاء- محمد جواد بلاغي – مهندس بازرگان ( كتاب سير تحول قرآن و نظم قرآن ).
5- اعجاز قوانين محكم قرآن:
كه از افراط و تفريط و زمان و مكان بودن خارج اند. معتقدان به اين اعجاز تقريباً همه مراجع تقليد در همه زمانها بوده اند كه در زمان ما آيت ا... خويي مي باشند. كه در كتاب البيان في تفسير القرآن ص 94-91 اين اعجاز را طرح و ثبت نموده اند.
6- اعجاز استدلال هاي منطقي و عالي قرآن:
اين اعجاز از اين حكايت دارد كه قرآن معارف اش را اثبات منطقي و عقلاني مي نمايد و اين استدلال ها چنان بي نظيرند كه هيچ كس باور نمي كند كه از يك فردي بي سواد آمده باشد. از جمله متخصصان معتقد به اين اعجاز شيخ محمد جواد بلاغي صاحب تفسير آلاء الرحمن است.
7- اعجاز خبرهاي غيبي از گذشته و آينده:
كه دهها خبر از گذشته و آينده زندگي بشري در قرآن آمده است كه همه آنها يا به وقوع پيوسته يا در آينده به وقوع مي پيوندد. بسياري از اين اخبار دقيقاً بر خلاف علم تحليل و تبيين رويدادها بوده است به عنوان مثال: در شكست روم از ايران در سوره روم خبري آورده كه بر خلاف ظاهر حادثه كه پيروزي ايرانيان بوده است، صحبت از پيروزي روميان بعد از شكست خوردن از ايرانيان و نهايتاً شاد شدن مؤمنان در عربستان مي كند و ... .
بعضي از قائلين به اين ديدگاه عبارتند از: قطب الراوندي (متوفي 573) - سيد عبدا... شبر(متوفي 124) – آل كاشف الغطاء (1373) – آيت ا... خويي در كتاب البيان ص 91-43.
8- اعجاز بيان اسرار خلقت:
يا اعجاز علمي آن كه در دو قرن اخير متخصصين بسياري از اين اعجاز سخن به ميان آورده اند. آقاي مهندس بازرگان- سيد عبدا... شبر (متوفي 1242) - دكتر پاك نژاد، دكتر محمد علي رضايي اصفهاني، بي آزار شيرازي، آيت ا... خويي و ..... در اين زمينه كتابها نوشته اند.
9- اعجاز عدم اختلاف در قرآن:
6665 آيه در مدت 23 سال در شرايط غم، ترس، جنگ، هجرت، بيماري و .... نازل شده است كه حتي يك آيه متناقض و عليه هم نيست. معتقدان به اين نظريه همه مفسران قرآن مي باشند.
10- اعجاز ايجاد فرهنگ و تمدن قرآني:
كه در صورت رعايت آن به انقلابي اجتماعي منجر خواهد شد كه آيت ا... صدر و سيد محمد باقر حكيم قائل به آن هستند و اثبات تاريخي براي آن آورده اند.
البته موارد ديگري هم براي اثبات معجزه بودن قرآن نيز آورده شده است كه در جاي خود آنها را مطرح خواهيم نمود، اما متأسفانه بحث معجزه بودن قرآن به عنوان يكي از روش هاي تحكيم ايمان در طول تاريخ از توجه و تأييد دور شده است و عامل « تقويت ايماني » بودن خود را از دست داده و صرفاً تبديل به يك اطلاع و آگاهي شده است و مسلمانان مي دانند و قبول دارند كه قرآن معجزه است اما اين اعتقاد نقشي در ايمان آنها به صورت جدي بازي نمي كند ولي معجزه قرآني هر دو نقش را با هم توصيه مي كند و تنها توجه به مفهوم اول، آن باعث مهجور شدن قرآن در جوامع اسلامي گرديده است در نتيجه هدايت و تعالي به حداقل خود رسيده است؛ خلاصه اينكه دو ويژگي ذيل را معجزه بودن قرآن در بر دارد:
1 فهم ابعاد مختلف معجزه اين كتاب عظيم كه صرفاً يك آگاهي عقلي و از پذيرش معجزه است.
2 فهم اين معجزه ( كه اثبات عقلاني دارد ) به طور مستقيم ايمان مومن را تقويت كرده و نياز او را به ديدن معجزه پيامبر برطرف مي نمايد و حضور خدا را برايش مسلم مي سازد، اين درك از معجزه ويژگي هاي ذيل را در بردارد:
الف: مؤمن به طور مرتب بايد معجزه بودن قرآن را درك كند تا ايمانش را صيقل دهد.
ب: درك به روز معجزه قرآن، علاوه بر متعالي كردن ايمان، طرق هدايت را براي مؤمن هويدا مي كند.
ج: فهم و احساس معجزه قرآني، درك عقلاني و شهودي به مؤمن خواهد داد و پرده از بسياري از رمزها و رازها برخواهد كشيد.
د: دستورات قرآني در همه وجوه احكامي، اخلاقي، اجتماعي، فرهنگي و ... را قابل پذيرش تر و اجرايي تر خواهد نمود و ميل و رغبت را براي اجراي آنها بيشتر مي كند.
ه: معجزه بودن احكام و حقايق قرآن، از عقل به دل سرايت كرده و شك و ترديدها را از درون ميزدايد چرا كه مي دانيم كه ريشه شك در عقل نيست بلكه در دل است و دل مردد، عقل را در ابعاد شك و شبهه بسيج خواهد كرد.
اما ورود به قسمت دوم بهره وري از معجزه، داراي شرايط ويژه اي است كه تا هر مسلمان آن را رعايت نكند به آن دست نخواهد يافت و تنها اثبات عقلاني معجزه برايش باقي مي ماند نه ايمان قلبي در مشاهده آيات معجزه آساي قرآن.
ويژگي هايي كه خود قرآن از آن سخن گفته و اين كتاب را قابل هدايت نموده است به شرح ذيل است:
1 در درجه اول پاكي و طهارت خودِ رجوع كننده به قرآن مهم است « انه لقرآن كريم، في كتاب مكنون لا يمسه الا المطهرون»7. به درستي كه قرآن كريم در كتابي كه كنه و عمق دارد ثبت شده و كسي نمي تواند به كنه و عمق دست يابد الا كساني كه پاك و مطهر هستند.
2 اين آيات بيانگر آن هستند كه قرآن از عمق و بطن هاي بسياري تشكيل شده است كه فهم و درك آنها باعث تعالي و رشد مي شود و اگر اين بطن ها باز نشود، ايمان در سطح عقل و فهم اوليه باقي مي ماند.
3 اين كتاب فهم خود را بر خلاف همه كتابهاي عالم به خواندن و مطالعه كردن خودش منوط نمي داند بلكه كشف باطن خود را طلب دارد كه امكان آن به جز پاكي و طهارت به وجود نمي آيد و اين خود معجزه اين كتاب است كه فهم درجات عمق خود را به تحول خواننده در تعالي وابسته كرده است.
4 دلايل ديگري كه غير از پاكي و طهارت براي هدايت گرفتن از قرآن لازم است و در اول سوره بقره به طور مفصل از آن بحث شده كه عبارت است از:
الف: ايمان به غيب و اينكه غيب در عالم شهود دخالت دارد و آن را تحت تصرف خود دارد. اين ايمان به تدريج با انس گرفتن با قرآن به صورت شهودي و قلبي ظاهر مي شود و دخالت غيب در شهود، علاوه بر باور، مورد ديدار نيز قرار مي گيرد.
ب: اقامه كردن نماز: يعني بر پاداشتن نماز يا به پا كردن خويش در نماز كه همانا قامت كشيدن مؤمن در عبادت روزانه خود در پيشگاه خداست تا حقيقت ايمان خود و مكانيزم عالم را دريابد. و حاكميت توحيد خداوند را در هستي فهم كند.
ج: انفاق كردن از هر آنچه كه خداوند به آنها عطاء مي كند نه آنچه كه اضافه دارند و نه آنچه كه براي حفاظت خود صدقه مي دهند بلكه از هر چه كه دريافت مي دارند در هر چه كه در دنيا به آنها مي رسد از علم، ثروت، حسن، شهرت و ....
د: ايمان به آنچه كه از خداوند در قرآن به پيامبر رسيده است و به پيامبران قبل از او رسيده است.
ه: بالاخره ايمان به آخرت و روز جزا براي ديدن ثمره زندگي در دنيا كه لازمه همه اين موارد اين است كه مؤمن مربي گري خداوند را در جهت فلاح و رستگاري پذيرا شود و رهبري فكريِ كفر، نفاق، و شرك را از خود دور كند. اين اشخاص هستند كه مي توانند به كنه قرآن و عمق آن دست يافته و معجزه پشت معجزه از آن دريافت كنند. و ايمان بر ايمان خويش بيافزايند. و اين فهم از قرآن و معجزات آن يك توصيه عملي و رفتاري و ايماني است كه در كنار حجت عقلاني، نتيجه كاملاً مطلوبي را فراهم مي سازد.
با بيان اين مطلب اكنون درمييابيم كه معجزه كلام قرآن يك ظاهر دارد و يك باطن. ظاهر آن همان ده حجت قبلي بود كه آورده شد، اما با كشف معجزه باطني آن، نياز به رهرو و رفيق راه، براي پيمودن عالم معنويت دارد تا به قدر و توان پاكي و طهارت و ايمان خود، اين هدايت معجزه آسا را از نزديك مشاهده كند و قرآن برايش هم به روز درآيد و هم به حال درونش توجه كند، هم او را در نظر بگيرد و هم محيط و جامعه اش را تبيين نمايد و راه آينده اش را برايش مشخص و معين نمايد.
شايد يكي از دلايل تفأل به قرآن نيز همين باشد كه اگر كسي ايمان و پاكي و طهارت لازمه را دارا باشد با رجوع به قرآن از خيلي از مسائل آگاهي مي يابد و مي تواند تصميم درستي را اتخاذ كند زيرا روح قرآن نيز پاسخگوي نياز مؤمنان مي باشد و هزاران نفر در طول تاريخ بوده اند و اكنون نيز حضور دارند كه از صفاي باطني كه دارند به قرآن تفأل مي زنند و حقايق را براي ديگران آشكار نموده و به تصميم گيري آنان كمك مي نمايند و اين خود معجزه ديگري از قرآن است.
به روز درآمدن قرآن مطابق زمان و حال دروني فرد و جامعه كه تحت شروطي انجام مي شود، دليل معجزه قرآني است. قرآن كلمه طيبه اي است كه اصل آن ثابت و فرع آن همانند درخت به هزاران شاخه و برگ باز شده است8. بنابراين يك اصل ثابت و برداشت كلي ثابت و لا يتغير در كتاب خدا وجود دارد، يك سنت و يك قانون ثابت در قرآن هست كه هيچ تغيير در آن به وجود نمي آيد9. اما برداشت هاي بشري براي فهم آنها تابع شرايطي است كه قبلاً گفته شد و به طور مختصر عبارت است از:
1 رجوع به عمق قرآن با شرايط لازمه كه خود قرآن آن را بيان داشته است.
2 اين برداشت ها در جهت تثبيت اصل قرآن بوده است و هيچ تناقص و تضادي با ريشه و اصل نداشته باشد.
3 گره گشا و راه گشا به صورت عملي در شرايط روز فرد و جامعه از درون و بيرون باشد.
بنابراين تحول فهم ما از قرآن، وابسته به تحول ما در بعد ايماني است؛ نه تاريخي و نه محيطي و سطح فهم ما از قرآن كمي نيست بلكه كيفي است و درك از قرآن به شرايطي وابسته است كه خود او از ما تقاضا مي كند نه گذشت زمان و سير ايام و يا افزايش علم يا پيشرفت و يا مدرن شدن عالم كه آقاي سروش مطرح مي كند و اين عوامل را باعث ابطال عرضيات قرآن معرفي مي نمايد.
اگر كسي آن شرايط را در حد مطلوب براي خود فراهم آورد تا عميق ترين سطوح قرآن نفوذ مي نمايد، مي تواند در 1400 سال قبل تا هزاران سال آينده نيز خود را به روز نمايد. كما آنكه ائمه معصومين ما چنين بودند و امام علي (ع) مي فرمود: «سلوني قبل ان تفقدوني»
بپرسيد از من قبل از آنكه مرا از دست دهيد. ائمه ما مي گفتند و مدعي بودند كه همه راههاي آسماني هدايت را فهم مي كنند و از آن اطلاع داشتند و حوادث عالم را تا آخر زمان تحليل و تفسير و بيان مي نمودند و ظهور آخرين منجي نيز پيش بيني و حوادث آن و سطح علوم و فنون و ... را مبسوط توضيح داده اند كه با رمز گشايي از اين روايات در مي يابيم كه همه حوادث و علوم عالم را فهم و بيان نموده اند ( به كتاب كهف، فصل دولت عشق دولت پاينده رجوع شود ) اتفاقاً خود قرآن كساني را كه بتوانند چنين شرايطي براي تعالي و فهم و ايمان خود ايجاد كنند، مقرب مي نامد و معتقد است كه در آينده تاريخ بشري آنها از كثرت به قلت مي روند و هر چه بر آگاهي ها و شناخت بشري افزوده مي شود، خود آنها در دام اين آگاهي گرفتار مي شوند و نفس آنها به طغيان بيشتري در مي آيد و از ورود به عمق هستي خود و قرآن غافل مي شوند. « السابقون السابقون. اولئك المقربون. ثله من الاولين و قليل من الاخرين». شدت اطلاعات و پرشدن ذهن آدميان به الهه شدن اطلاعات منجر شده است كه جلوي الهي شدن آدمي را مي گيرد لذا شرايط براي درك قرآن در عمق، براي افراد بسيار كمي ميسر مي شود كه در صدر اسلام اين چنين نبوده است.
تنها مقربون و پاكان و مومنان هستند كه مي توانند مفاهيم قرآني را در همه زمينه ها فهم نمايند و گذشت تاريخي و زماني و پيشرفت علمي و ... هيچ ربطي به اين فهم پيدا نمي كند. كه بالعكس ممكن است كه به محدود شدن اين فهم نيز بيانجامد و در اين شناوري و تسبيح عميق است كه واژه هاي احكامي، اخلاقي، عرفاني، قيامتي، دنيايي و ... قرآن درك مي شود اصولاً درك از مفاهيم از شنيداري تبديل به ديداري مي شود و از خواندن به فهميدن مي انجامد و آن وقت هست كه فهم ميگردد كه "حور مقصورات في الخيام" يعني چه. هم حور فهم مي شود هم خيام و هم مقصور بودن آنها و جاويدان بودن اين متن و معجزه بودن آن درك مي گردد و بُعد زماني و تاريخي آن ابطال ميگردد و اين همان عرفان عملي قرآن است كه آقاي سروش از آن محروم است و طبيعي است كه آن را جزء عرضيات و شرايط مادي خود پيامبر بداند.
يك كور زيبايي يك روز بهاري را چگونه فهم كند؟ تمام آيات احكامي قرآن كه ظاهراً ايشان از ترس آن كه نمي تواند توجيه عقلاني برايشان پيدا كند، شيوه نگرش خود را تغيير داده است همه و همه جاويدان و معجزه اند و قرآن بدون آنها محتواي خود را از دست مي دهد. كلمه به كلمه آيات احكامي قرآن عين واجب در اين كتاب هستند. اگر زن ناشزه را تهديد به تنبيه مي نمايد آن هم با شرايط خاص، اين تنها راه حفظ خانواده با حضور زني ناشزه مي باشد. و اگر به عمق قرآن سفر كند اين واقعيت را رويت مي كند و فهم قلبي پيدا مي شود.
در دانشگاه تهران در جواب سوالي كه از ايشان كرديم، گفتند كه اگر من اين گونه تحليل نكنم پس چطور اختلاف بين شيعه و سني را مي توانم از بين ببرم آيا از بين بردن اختلاف بين شيعه و سني با انكار معجزه بودن همه قرآن و محمدي بودن قرآن و توليدي بودن آن به وسيله محمد حل شد؟ آيا اين خود باعث اختلاف و شك و شبهه و درگيري هاي ديگري در ميان امت اسلامي نخواهد شد؟ شما چگونه اين مشكل را حل كرده ايد؟ نا آگاهي از چرايي يك حكم دليل بر انكار آن نيست، اگر كسي مسئله اي را نمي تواند حل كند با پاك كردن صورت مسئله، آن مسئله حل نخواهد شد.
صدها عارف با ا... كه خود آقاي سروش آنها را تأييد مي كند، از شهود خود از فرشتگان زيباروي كه در خيمه هاي آسماني زندگي مي كنند سخن گفته اند و آن را فهم نموده اند و واقعيت آن را لمس كرده اند.
حضور ملائك و دخالت آنها در امور دنيوي و امكان ديدار آنها به حدي است كه تمام عرفان هاي غير ديني نيز تا حدودي آنها را رويت كرده اند. آقاي كاستاندا با عرفان سرخپوستي خود از دو فرشته نگهبان كه دائم در كنار هر انساني هستند به وسيله شهود دون خوان و ديدار او با اين دو ملك، سخن به ميان آورده است و علم ناوالي و ناوال شدن مردم را خواهان شده تا بدين طريق حقايق روشن گردد. آقاي سروش حتي در سطح يك ناوال نيز تجربه عرفاني ندارد تا اين حقايق را درك كند چه برسد به عرفان عملي اسلامي در كشف و شهود آيات معجزه آساي قرآني، كه ايشان اگر اين راه را تجربه مي كرد درمييافت كه قرآن كلام معجزه آساي خداوندي است كه در سطح توان حضرت محمد(ص) انزال شده است و او به اندازه توان خود كه رسيدن به قاب قوسين او ادني است، مفاهيم آن را درك مي كرد نه آنكه قرآن ميوه شخصيت حضرت محمد (ص) باشد و بلاغت آن به تبع احوال پيامبر پستي و بلندي بپذيرد و قرآن با حال پيامبر بي ارزش و با ارزش شود و پست و بلند گردد، قرآن بي نهايت بلند است و رسول او با بلنداي بي همتايي كه داشت و هميشه بلند بود و هيچ گاه پستي نداشت از اين معارف قرآني بهره مي گرفت و ديگران را نيز بهره مند مي كرد.
افت و خيز حال مزاجي و روحي پيامبر هيچ ربطي به دركش و كشف و شهودش و معراجش و فهمش از قرآن نداشت و در همه شرايط جسمي و روحي صورت با صورت آيات الهي را فهم مي كرد و هنر او همين بود كه با تمام مشكلات مخصوص به خود و خانواده و شرايط محيطي خود كه او را محزون و خوشحال و ضعيف و قوي مي كرد، هيچ گونه دخل و تصرفي در آيات قرآن ننموده و افت و خيز شرايط، او را از فهم دقيق و صحيح آيات قرآن و اعلام آنها به مردم دور نساخته است و يكي از ويژگي هاي پيامبري نيز همين است.
امروز، روانشناسي ثابت كرده است كه حالات روحي با وضعيت فيزيولوژيك جسم نيز در ارتباط است، با تحليل آقاي سروش بايد بپذيريم كه هرگاه پيامبر بيمار مي شد، آن بيماري بر روحيه او نيز اثر مي گذاشت و آيات قرآني نيز به تبع آن پستي و بلندي پيدا مي كردند. و اگر پيامبر اين بيماري ها يا بيماري هاي بومي جزيره العرب را نمي گرفت، خيلي از آيات قرآن نيز نازل نمي شد و بسياري از آيات قرآن، ديگر بخشي از پيام او نبودند و يا اگر زنان پيامبر، او را آزار نمي دادند آيات زن در قرآن موضوعيت نمي يافت و يا اگر همسايه اش او را دشنام نداده بود، چند سوره از قرآن نازل نمي شد و .....
قرآن و جبرئيل را معلول و رسول را علت دانستن، چنين نتيجه اي را به بار خواهد آورد. « او مي گويد نفس رسول خدايي مي شود اما خدا نمي شود» ولي عملا همين باور ايشان نتيجه اي در بر دارد كه رسول را بر اراده خدا هم مسلط مي نمايد چرا كه سخنان خدا را تابع اراده خود مي كند و خدا و كلامش را به دنبال شرايط ويژه خود در محيط جسم، خانه و خانواده، روح و روان خود مي كشاند و هر جا كه مناسب ديد، آيه اي را مطابق حال خود به خدا ديكته مي كند و كلام خدا را بر حال خود تطبيق مي دهد و مردم عصر خود و عصرهاي آينده و قرآن و خداوند را مديون و مرهون اين حالات خود مي نمايد.
تحليل هايي كه روشنفكرمآبان اسلامي مي نمايند، همگي نهايتاً به اين نقطه خواهد رسيد. اگر قرآن را محصول فهم و دريافت حضرت پيامبر اكرم (ص) از هستي ( مصطفي ملكيان ) بدانيم يا زاييده موحدانه نگريستن به عالم و آدم ( مجتهد شبستري ) و يا عرضيات آن را از رسول و ذات آن را از خدا بدانيم ( سروش ) چاره اي جز قبول اين موضوع نداريم.
اگر به جاي اين همه تحليل بيسند و بي منطق و بي درك حقيقت، به سخنان خود رسول و قرآن دقت مي شد، پاسخ همه اين سوالات داده مي شود اما با دروغگو قلمداد كردن اين همه حديث و روايت در كلام شيعه و سني از زبان حضرت رسول (ص) مبني بر خدايي بودن همه آيات قرآن و معجزه خواندن آن، راه كشف حقيقت بر روي آنها بسته شده است؛ اين بي رحمي در حق رسول اكرم(ص) كه او خودش بارها و بارها خود را از دخالت در امور وحي مبرا ميدانست و تنها نقش فرستاده و بيان كننده نظرات خداوند را براي خود اعلام مي كرد، از همه اصول ليبراليسم و دموكراسي تهي است حتي يك نظام سكولاريستي نيز چنين نمي كند كه شخصي كه خود ادعا كرده است همه چيز از خدا است بعد از 1400 سال آنها به زور بگويند نه اين طور نيست بلكه آنچه كه ما مي گوييم صحيح است و همه چيز از خود رسول است؛ در كتاب وحي اش همه چيز را از خدا بداند باز ما به زور به او حقنه كنيم كه خير، چنين نيست.
علم هرمونتيكي ما، به ما آموخته است كه شما تحت تاثير تأويلات خود از عالم معنويت بوده و تابع شرايط محيطي و زنداني اعمال روزمره خود هستي. اين همان تفكر استالينيستي- ماركسيستي حاكم بر زندان كولاك و استبداد سرخ بريايي10 كا گ ب است كه تنها نظر خود را بر همه عالم ديكته مي كردند و از همه مي خواستند كه اعتراف به خيانت كنند. اين تفكر استاليني- لنيني است كه حق اظهار نظر را حتي از پيامبر اكرم در 1400 سال پيش سلب ميكند و مي خواهد كه پيروان او اعتراف كنند كه قرآن وحي خدا نيست بلكه نياز رسول به مقتضيات زمان خود است، البته چون رسول روح الهي دارد، پس نظر خدا هم همين است.
آنها حتي وحدت وجود عرفان نظري را نيز كج فهمي مي نمايند؛ فناي در خدا شدن رسول ا... را با خدا شدن رسول در سطح توان خود، برابر مي دانند. در حالي كه خود قرآن هدف خلقت آدميان را عبادت (سوره ذاريات آيه 38 ) عنوان كرده و مسئوليت او را در زمين خليفه شدن و جانشين شدن ميداند (سوره بقره ) جانشين خدا در زمين كجا و خدا شدن در سطح توان كجا؟ چه خلط نامباركي است اين برداشت. قرآن صفات خليفه گري آدميان و حدود آن را خود نيز مشخص نموده است. يا داود انا جعلناك خليفه في الارض فاحكم بين الناس بالحق و لا تتبع الهوي فيضلك عن سبيل ا... در خلافت حضرت داود حكم عادلانه، وظيفه خلافت و عدالت، محور خلافت است. حضرت داود نيز مانند حضرت رسول فناي في ا... بود اما در داستان قضاوت خود ترك اولي كرد11. به براهين متين دقت نكرد و دچار غفلت گرديد و خدا او را آگاه كرد. (سوره ص آيات23 - 26 )
حضرت يوسف در كاخ فرعون همت به زليخا نمود و اگر برهان قاطع حق برايش آشكار نمي شد به زليخا گرايش مي كرد (سوره يوسف آيه24 )
عشق بي حد حضرت سليمان به اسب او را دچار آسيب ميكرد و خدا او را آگاه كرد و او اسب ها را كشت (سوره ص آيه 33 ).
در مورد همه پيامبران چنين مصاديقي صحت دارد و در قرآن از آن ها نقل شده است، پس چگونه است كه نفس خدايي شده، فرمان خدايي صادر نمي كند و اگر خدا در آنها دخالت نمي كرد همه آنها اشتباه اساسي و ذنب مرتكب مي شدند، فناي في ا... شدن هم امكان خطا و لغزش را از بين نمي برد، لطف خدا و حمايت او هميشه لازم و ضروري است، اگر سيئه كنترل شود، ذنب كه گناه اجتماعي است باقي مي ماند كه نياز به استغفار دارد، در سوره فتح خداوند رسماً به پيامبر مي گويد ليغفر لك من ذنبك .... خطاهاي اجتماعي كه محصول گذشتگان و حال است آيندگان را نيز در بر مي گيرد و پيامبران نيز از آن ها در امان نيستند و نياز به غفران خداوند دارند اگر حضرت رسول (ص) در سطح توان خود كه يك سطح بسيار بالايي است، خدايي شده و عين خدا مي تواند وحي صادر كند، چطور در محاصره ذنب است و اگر خدا او را غفران نكند خود فرو خواهد افتاد و در اين شرايط، چگونه وحي رسول حتي به مردم زمان خودش نيز ميتواند قابل اعتماد باشد.
حضرت رسول(ص) قرائت سوره توبه را به ابوبكر مي سپارد اما وحي نازل شده و آن را پس گرفته و به حضرت علي(ع) واگذار مي كند (روايت شيعه و سني )؛ در اعلام جانشينی خود به حضرت علي (ع) به دلايل خاصي تعلل مي كند، خداوند به او دستور مي دهد كه آنچه را كه ما مي گوييم ابلاغ كن وگرنه دينت كامل نمي شود (سوره مائده و روايت شيعه و سني ).
چگونه اين رسول عين خداست كه عملش با اصلاح خداوند راست مي گردد. از اين نمونه ها صدها مورد در قرآن كريم آمده است و همه آنها بيانگر آن است كه در تمام لحظات زندگي حضرت رسول، بدون استثناء در هر سطحي كه بوده است، نياز به هدايت و راهنمايي و دستگيري را از خداوند داشته است، رسول اكرم (ص) خود مي گفت اي خداوند يك لحظه مرا به حال خود وامگذار. و بدون دخالت او نمي توانسته است راه نجات را طي كند.
حضرت رسول بارها و بارها مي خواسته كه جواب سوال پرسش كنندگان را در همان ابتدا به وسيله وحي بدهد، اما خداوند اجازه اين كار را به او نمي داد. به عنوان مثال جواب سوال يهوديان در مورد ذوالقرنين و اصحاب كهف بنابر روايتي تا چهل روز به تاخير افتاد چرا كه او انشاءا... نگفته بود12.
يعني اينكه اگر حضرت رسول (ص) حتي در پاسخ گويي، اراده خداوند را به زبان نمي آورد دچار خطا بود چه برسد به اينكه خود، وحي را صادر كند.
به طور كلي سياق آيات قرآن با تمامي اين تحليلها مغاير است و جبر حاكميت غيب بر عالم مشهود كاملاً واضح و روشن است «و لا رطب و لا يابس» از قبل در كتاب مبين، تعيين شده است و برنامه ريزي آينده بشري با توجه به اراده انساني كاملاً تدوين و تبيين گرديده است.
نمي توان وحي را تابع شرايط محيط زندگي پيامبر نمود و دست پيامبر را از آينده زندگي بشر و پيروانش كوتاه كرد و نياز آيندگان به راهنمايي از پيامبرشان را سركوب نمود. و انسان بي پيامبر و وحي را در قرون مدرن تنها گذاشت و براي كمك به آدميان، آنها را به سالكان خود سوخته، ارجاعشان داد تا آنها خود را خدا بدانند و انا الحق ( حلاج ) كنند يا اني اعظم شأني ( با يزيد ) نسبت به پيامبر نمايند و شأن و شخصيت خود را از پيامبر بالاتر تلقي كنند.
اين تفكر، رسول (ص) و قرآن كريم و فاطمه (س) و علي (ع) و حسنين (ع) را از ما مي گيرد و به جاي آن ابن عربي، با يزيد، حلاج و شبلي، فضيل و شاه نعمت ا... ولي را مي نشاند و يقيناً امروز الگوي بشريت معنويت خواه، اشو، ماهاویرا، كاستاندا، پائلوكوئليو، دون خيرو، ديويد كاپرفيلد و هري پاتر و ... می باشد و هزاران حلقه و انجمن مديتيشني، بايد به خاموشي ذهن و ساكت كردن اوهام و امواج آلفا و بتا بپردازد، نه صوت قرآن و عبادت شبانه و نماز و روزه و .... چرا كه همه آنها از عرضيات زمان حضرت رسول اند. و در عصر كامپيوتر و اينترنت و ماهواره و فضا و ... ديگر موضوعيت ندارند.
شايد آقاي سروش و مجتهد شبستري و ... منظورشان از عقايدي كه مطرح مي كنند، چنين نباشد اما اين عقايد نتيجه اي جز اين ندارد.
آقاي سروش مي گويد خلاصه آنچه محمد (ص) به ميان مي آورد محدوديت هاي علمي، وجودي، تاريخي، خصلتي و ... اوست كه هيچ آفريده اي از آنها گزير و گريز ندارد و دانش پيامبر هم تراز دانش مردمان هم روزگار خود بوده است ( نه دانش ديني و تبيين ملكوتي و علم به اسرار ربوبي ).
آنچه كه آقاي سروش مي گويد كه دانش پيامبر در سطح مردمان 1400 سال پيش بوده است دقيقاً يكي از دلايل اثبات معجزه قرآن است. كه پيامبر و قرآن از دانش هايي از علوم دنيايي سخن به ميان آورده اند كه هيچ كدام در زمان خود پيامبر، حتي بسياري از آنها صدها سال بعد از پيامبر هم مطرح نشده بوده است و بسياري از آنها هنوز هم مطرح نگرديده است.
صدها كتاب در اين زمينه ها توسط دانشمندان اسلامي و حتي غير اسلامي تا به حال نوشته شده است و اين امر به اثبات رسيده است.
اي شب از رؤيت روحاني روياي تو روشن به سيه روزي شب بنگر روز آر ز روزن
قرآن سرشار از فصاحت و بلاغت و نظم معجزه است چگونه مي تواند پيام انساني باشد؟ چگونه انساني مي تواند در جنگ، صلح، غم ، شادي، ترس، اميد، شوق، فرار، فراق، درد، در ظرف 23 سال سخناني را به زبان بياورد كه يك تناقض در آنها نباشد بيست و نه سوره قرآني بلند و كوتاه با حروف مقطعه بگويد به طوري كه 2743 آيه اين سوره ها ارتباط رياضي با يكديگر داشته باشند يعني در هر سوره حروف مقطعه آن بر عدد 19 بخش پذير باشد و مضربي از عدد 19 قرار گيرد كتابي بنويسد كه آيات و جملاتش طول موج داشته باشد و بر حسب بلندي و كوتاهي آن، سال نزول و موقعيت آن مشخص مي شود كه محققين ثابت كرده اند كه حتي اگر يك حرف از هزاران حرف اين سوره ها تغيير كند اين تعادل عددي و رياضي به هم مي خورد.
سالها در غم ما ياوه و بي گاه تلف شد شب فرو مرد گرفت اختر و خورشيد سيه شد
و نكته مهم اين جا است كه آيات بسياري از اين سوره يك باره نازل نشده اند و در شرايط زماني و مكاني مختلف انزال شده اند و در كنار هم قرار گرفته اند؛ هيچ پيامبري كه فناي في ا... شده و نفس او در درياي وجود خداوند حل گرديده است نتوانسته است چنين معجزه اي را انجام دهد و اين معجزه فقط مخصوص حضرت رسول(ص) است اگر فناي در خدا، ريختن آب كوزه در دريا است، كوزه وجود همه انبياي ديگر نيز در اين دريا ريخته شده است اما هيچ كدام قرآن نياوردند و وحي از خود نازل نكرده اند و پيامشان معجزه نشد موسي (ع) دست معجزه دار داشت عيسي (ع) دم معجزه و ....
كه خرد باز خرد را كه گرفتار جنون شد كه زند راه سلامت كه دل از پرده برون شد
رخ فرخنده بنمودي و دل از خلق ربودي مزن آن خنده فرخنده چه غمها كه فزودي
در تمام اين سوره ها هم عرضيات به زعم آقاي سروش يعني احكام و اخلاق و... وجود دارد هم ذات كه صفات توحيدي و اسماءالحسني خداوند و ... مي باشد اگر ذات از خدا بود و عرضيات از رسول، چگونه اين تقارن هاي معجزه اي به وجود آمده است.
اما ما براي فهم قرآن، علوم قرآني بسياري داريم كه با توجه به آن ها قرآن فهم مي شود، قوانين خاص و متدهاي خاصي وجود دارد كه با آنها مي توان قرآن را فهم نمود؛ اصول ناسخ و منسوخ، محكم و متشابه، نسخ و بداء، تفسير و تأويل، شأن نزول، انشقاق، لغت و ... اموري هستند كه از مجموع آنها قرآن قابل فهم و درك عقلاني و لغوي و معني مي شود.
كمي صبوري و مطالعه پاسخ بسياري از اين سوالات را با خود همراه مي آورد و همان طور كه قبلاً گفته شد پاكي و صفا دادن باطني سهم اساسي براي رمزگشايي آيات قرآن دارد.
در نوبت بعدي موارد بسيار زياد ديگري را طرح خواهيم نمود.
سخن را با كلامي از مولا علي (ع) در مورد قران به پايان ميبريم.
بدانيد كه اين قرآن همان خيرخواه و نصيحت گويي است كه در آن فريب و خيانت راه ندارد و راهنماييست كه جز به راه راست و درست نميرود و خبر دهندهاي است كه دروغ نميگويد. هيچ كس با اين قرآن ننشست جز اينكه (قرآن) چيزي به او افزود يا چيزي از او كاسته گرديد، بصيرت و هدايتش افزون شد، گمراهي و نابينايي اش كاسته گرديد. و بدانيد كه پس از اين قرآن به هيچ راهنمايي نيازي نمانده و پيش از قرآن هيچ كس از هدايت بي نياز نبوده است. پس درمان دردهاي خود را در آن بجوييد و در سختي هايتان از آن كمك بخواهيد زيرا در اين قرآن شفاي بزرگترين دردهاست كه همان كفر و نفاق و تباهي و گمراهي است.
حسين كهفي
فروردين 1387
1- البته منظور ما اصل اين كتب است كه تحريف نشده باشند.
2 – به مبارزه دعوت كردن
3- قال الذي عنده علم من الكتاب. سوره نمل آيه 40
4- فوجدا عبدا من عبادنا اتيناه رحمه من عندنا و علمناه من لدنا علما. سوره كهف آيه 65
5- سوره انعام، آيه 121
6_ سوره اسراء، آيه 88 - سوره هود، آيه 13- سوره بقره، آيات 23 و24 و ....
7- آيات 77 تا 79 سوره واقعه
8- سوره ابراهيم، آيه 24
9- سوره فاطر، آيه 43
10- رياست كا گ ب را در عهد استالين بر عهده داشت و هزار نفر را بدون محاكمه كشت و يا شكنجه كرد تا اعتراف به گناه كار بودن خود كنند.
11- پيامبران همه معصومند اما امكان ابتلا به خطا از آنها صلب نشده و اين گونه خطاها را ترك اولي خوانده اند.
12- تفسيرالميزان جلد 13